#یه_نفس_هوای_تو_پارت_240


رادین:

- بله.

- ...

رادین- پنج دقیقه دیگه.

گوشی رو قطع کرد.

رادین:

- جلوتر نگه داشتن واسه صبحانه... پس، فردا صبح بهت تک زدم از خونه بیا بیرون.

- باشه ممنون.

به به چه روز خوبی بود امروز... کور از خدا چی می خواد دو چشم بینا... من چی می خواستم، بیشتر دیدن رادین که اونم میسر شد تو دلم عروسی گرفته بودم که رسیدیم به بقیه... اولین چیز نگاه سرد و خصمانه خاله فرناز بود که مستقیم بهم برخورد کرد و باعث شد عروسی تو دلم رو موقتاً تعطیل کنم.

به نگاهش اهمیت ندادم و برگشتم و نسیم رو صدا کردم ولی هرچی اصرار کردم، گفت؛ صبحانه نمی خوره و می خواد بخوابه... پیاده شدم و گوشه ی روفرشی که به عنوان زیرانداز پهن کرده بودند نشستم.

هومن در گوشم گفت:

- خوش می گذره، نه!


romangram.com | @romangram_com