#یه_نفس_هوای_تو_پارت_241

- بدم نیست. ایشاا... تو هم رفتی مشهد بهت خوش بگذره.

بعد دوتایی ریز ریز خندیدیم تا کسی متوجه نشه... ولی من غافل از نگاه خاله فرناز بودم که تمام حرکاتم رو زیر نظر داشت...

بعد صبحانه از بقیه خداحافظی کردیم. چون مسیر خونه خاله اش و ما فرق داشت، رفتم سمت در جلو ماشین که خاله فرناز مثل اجل معلق رو سرم نازل شد.

خاله فرناز:

- کی گفت تو جلو بشینی؟

یه نگاه به رادین کردم که جوابش رو بده... ولی چیزی نگفت، نگفت که خودم پیشنهاد دادم.

- خب نسیم عقب خوابید من اومدم جلو.

خاله فرناز:

- خب الان هاله می خواد بشینه.

رادین:

- هاله که تو ماشین هومن نشسته.

خاله فرناز هاله رو صدا کرد بیاد پیش ما.

خاله فرناز:

romangram.com | @romangram_com