#یه_نفس_هوای_تو_پارت_223

- ...

رادین:

- این سری که با ما بودی خیلی بهم خوش گذشت.

- به منم.

بوی سوختن چوب، بوی شکوفه های درختا که با هر نسیم تو هوا پخش می شد، بوی عطر رادین که نزدیکم نشسته بود، لحن آروم و ملایمش، داشت مستم می کرد. دوباره زل زدم به آتیش و سعی کردم احساساتم رو که داشت به جوشش می افتاد، آروم کنم، ولی نمی تونستم... رادین کنار گوشم حرف می زد و از خاطرات این چند روز می گفت، ولی من داشتم تو خلسه می رفتم... داشتم جادو می شدم...

رادین:

- اون جوری زل می زنی به آتیش چشمات درد می گیره.

نگام رو از آتیش گرفتم و به چشمای رادین نگاه کردم این سری مات رقص شعله ها از چشمای قشنگ رادین شدم... یه لبخند به روم پاشید و من گر گرفتم...

دستش رو برد نزدیک پاش و یه بسته کوچیک با زرورق نقره ای برداشت و جلوم گرفت.

- این چیه؟

رادین:

- عیدیته، خیلی وقته برات گرفتم... قبل عید... ولی نشد بهت بدم.

- مرسی چرا زحمت کشیدی! تو که یه بار بهم عیدی داده بودی!

romangram.com | @romangram_com