#یه_نفس_هوای_تو_پارت_224
رادین:
- اون که حساب نبود... نمی خوای از دستم بگیری؟
کلی ذوق کردم و با خوشحالی و لب خندون بسته رو از دستش گرفتم... اونم مثل من، قبل عید کادو گرفته بود... واسم یه نشونه بود یه نشونه ی مثبت... یعنی می شد رادینم بهم علاقه داشته باشه... با احتیاط زرورق دورش رو باز کردن، نمی خواستم پاره شه یادگاری بود یادگاری عزیز... بازش کردم یه ساعت نقره ای خیلی قشنگ بود، مارک... معلوم بود خیلی پول بابتش داده!
- مرسی خیلی قشنگه.
رادین:
- ببند دستت ببینم.
ساعت رو گذاشتم روی دستم، ولی چون نور کم بود و ما پشت به ساختمون نشسته بودیم، قفلش رو خوب نمی دیدم، ببندمش. رادین دستش رو آورد جلو و ساعت رو ازم گرفت. خودش رو کمی متمایل کرد سمتم تا بهتر ببینه و سعی کرد قفل رو ببنده... سرش نزدیک سرم بود و عطرش راحت به مشام می رسید... نزدیکی بیش از حدش دوباره حال و هوام رو عوض کرد... تپش قلبم بیشتر شد حس می کرم یه چیز داغ تو وجودم بالا پایین می ره و من در کنترلش عاجزم... نفسم داشت کم می اومد... عزیزم حتی جوری دستش رو گرفته بود که به دسته من نخوره، بعد چند ثانیه خودش رو کشید عقب.
رادین:
- بالاخره بسته شد.
چشمام رو که بسته بودم باز کردم و به ساعت نگاه کردم... داشت از خودم، بدم می اومد... چرا این احساس رو داشتم... به رادین نگاه کردم که خونسرد کنارم نشسته بود... مطمئن بودم اگه تو چشمام نگاه کنه، شعله های خواستن رو توش می بینه... دستم رو گرفتم و به کنده ای که روش نشسته بودم محکم فشار دادم. باز چشمام رو بستم... فایده نداشت تا از اون محیط دور نمی شدم نمی تونستم خودم رو پیدا کنم.
رادین:
- چرا چشمات رو بستی خوشت نیومد.
romangram.com | @romangram_com