#یه_نفس_هوای_تو_پارت_211

- مگه تو نرفتی؟

رادین:

- می بینی که، نه.

- خودت گفتی می رم؟

رادین:

- منظورم از آشپزخونه بود.

روی مبل راحتی رو به روی تلویزیون دراز کشیده بود... دو تا دکمه بالای پیراهنش باز بود و قسمتی از شکمشم معلوم بود... باز داشتم دیوونه می شدم دوست داشتم برم نزدیکش و بغلش کنم... یعنی چم شده بود من این جوری نبودم که با تنها بودن با یه پسر از این فکرا به سرم بزنه ولی حضور رادین بدجوری با احساسم باز می کرد... این اولین بار بود تمایل شدیدی به بودن با کسی داشتم... رادین برام کسی نبود رادین عشقم بود... باید براش دلیلی می آوردم بره چون واقعاً دیگه داشتم به خودم شک می کردم.

- رادین می شه بری؟

رادین:

- چرا من که دیگه اینجام!

- آخه... اوووم چه جوری بگم... این جوری در موردمون ممکنه فکرای... اوم... ناجور می کنند...

رادین حرفی نزد ولی بعد لز چند دقیقه از جاش بلند شد.

رادین:

romangram.com | @romangram_com