#یه_نفس_هوای_تو_پارت_212


- حق با توئه من می رم غروب با بقیه میام و وانمود می کنیم همدیگه رو ندیدیم.

رفت سمت در یه نفس از سر آسودگی کشیدم، برگشت سمتم.

رادین:

- فکر کنم پیازا سوخت خانم آشپز.

به سرعت دویدم سمت آشپزخونه... بله، کل پیازم سوخته بود... شونه بالا انداختم عیب نداره دوباره درست می کنم، حالا که رادین رفته بود و منم تا شب وقت داشتم اول رفتم بیرون و همون جایی که رادین دراز کشیده بود دراز کشیدم بوی عطرش روی کوسنا مونده بود... با تمام وجود عطرش رو بو کشیدم... بعد از چند ساعتم بلند شدم و با خیال راحت و آروم غذا رو درست کردم.

نسیم در این بین چند بار زنگ زد و خبرم رو گرفت و ازم دلجویی کرد که تنهام گذاشته.

شب که همه اومدند غذای منم آماده بود زیرش رو کمِ کم گذاشتم تا داغ بمونه اول از همه صدای نسیم اومد.

- نسترن عزیزم، کجایی؟

رفتم تو سالن و به همه سلام کردم نسیم پرید بغلم کرد.

نسیم:

- دلم برات تنگ شده جیگرم.

فرح جون:


romangram.com | @romangram_com