#یه_نفس_هوای_تو_پارت_210


- واسه من فیلم بازی می کنی!

تاب نگاش رو نیاوردم و سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم:

- رادین خواهش می کنم برو... ناهار برو اون جا من غذا رو درست می کنم شب بخور، باشه.

تو دلم گفتم بابا چه جوری بگم می ترسم یه کاری دست خودم و خودت بدم.

به پیشونیش یه چین انداخت و گفت:

- یعنی انقدر حضورم ناراحتت می کنه.

- نه... نه ناراحت نمی شم فقط این که زیر نظرم داری هول می شم خراب کاری می کنم.

رادین:

- باشه من رفتم.

از آشپزخونه رفت بیرون منم نشستم رو صندلی یه کم که گذشت و قلبم آروم گرفت از کار خودم خنده ام گرفت. از فکر و خیالام خنده ام گرفت! شده بودم عین این پسرا که وقتی با یه دختر تنهان، میگن واسمون سخته خودمون رو کنترل کنیم... خنده ام بیشتر شد... رادین بیچاره باید از من می ترسید به جای این که من از تنهایی با اون بترسم... تصور کردم دارم به رادین نزدیک می شم و اون از ترس چسبیده به دیوار و من هی نزدیک تر می شم صدای خنده ام بلند شد.

- تنهایی داری به چی می خندی؟

مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم و رفتم تو سالن.


romangram.com | @romangram_com