#یادم_تو_را_فراموش_پارت_289
پریسان با صدا خندید...
در دلش شوری نگفتی به پا بود...
قند آب میشد درون قلب پر طپشش ، گویی خوشی اش دیگر پایانی نداشت...
و به این فکر کرد که دو دوست با هم راهی خانه ی بخت میشوند...
سپس در حالی که انگار یاد چیز مهمی افتاده باشد دست سوگند را فشرد و محکم تر تکانش داد...
-حالا کی هست این داماد تازه از راه رسیده؟؟
کدوم شاهزاده واست رومئو و ژولیت به پا کرده که سپیده داشت از حسودی میترکید؟؟
سوگند نفس آرامی کشید ...
-حدس بزن؟؟
پریسان شانه اش را بالا انداخت ...
-نمیدونم بخدا ...
آخه حدسش واقعا سخته ، خودت بگو جون من واقعا دیگه نمیتونم صبر کنم...
از بچه های خودمونه؟؟
آهان نکنه ...
وای سوگند میدونستم ...
من میدونستم بخدا بس که این بشر تابلو بود همیشه...
-کی رو میگی؟؟
-نصر ...
سامان نصر مگه نه؟؟
گفته بود از تو خوشش میاد به ...
سوگند برای لحظه ایی سرش را پایین انداخت...
صدایش کمی لرزان بود...
آرام بود...
صدایش در صدای هوهوی باد پیچید...
لرزید...
-نه پریسان نه...
من اصلا هیچ حسی به نصر نداشتم و ندارم...
راستش...
پریسان منتظر چشم به دهانش دوخته بود...
-سعید ...
در حالی که لبخند کم رنگی بر لب داشت پلک زد...
اسم سعید در سرش ، گوشش پیچید...
romangram.com | @romangram_com