#یادم_تو_را_فراموش_پارت_288
سوگند با چشمانی گشاد شده به سپیده نگاه کرد...
-داری بزرگش میکنی...
پریسان که کم کم طاقتش را از دست میداد ، نگاهش را از سوگند به طرف سپیده چرخاند و صدایش را بالا برد...
-یکی به من بگه اینجا چه خبره دارین کلافم میکنید شما دوتا...
چه خبر شده اینجا...
یه جوری بگید منم بفهمم بابا...
سپیده با بی قیدی شانه ایی بالا انداخت و خود را روی نیمکت خالی رها کرد...
-بزار خودم واست بگم پریسان ، این سوگند آب زیر کاه فقط حاشا میکنه همه چیز رو فکر میکنه ما نمیفهمیم...
یارو برگشته جلو همه تو چشماش نگاه میکنه و غیر مستقیم ازش خواستگاری کرد یه جورایی ...
بعدم برگشته میگه خیلی خیلی زود ازدواج میکنم همتون هم مهمون من...
بعدم کلی باهم فاز دو نفره برداشتن و پچ پچ های عاشقانه...
آره پریسان جون این دوست بی معرفتت داره میره خونه بخت کم کم...
پریسان با لبخند پر مهری که کم کم بر لبانش نقش میبست ، به چشمان درخشان و چلچراغ سوگند خیره شد...
دستانش را دور بازوهایش پیچاند و آرام تکانش داد...
-آره سوگند؟؟
خبری شده ناقلا؟؟
سپید راست میگه؟؟
سوگند لبش را دندان گرفت و آرام سرش را تکان داد ، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود...
-دلم میخواست خودم بهت بگم...
شاید...
هموز چیزی قطعی نشده بخدا ...
پریسان که حالا لبخند آرامش خنده های عمیق شده بود ، سوگند را در آغوش کشید....
-وای وای سوگند بهت تبریک میگم...
پس بگو چرا این همه شاد و سرخوش بودی امروز...
واسه همین هیجان داشتی...
واقعا واست خوشحالم امیدوارم خوشبخت باشی عزیزم این بهترین خبری بود که میتونستی بهم بدی...
سپیده در حالی که از جایش بلند میشد ، به خودش و پریسان اشاره کرد...
-دست راستش زیر سر ما دوتا ...
تا باشه ازین خبرهای شیرین و دل ضعف بر عزیزم...
سپس نگاهی به ساعتش انداخت و کیفش را در دست گرفت...
-من دیگه برم بچه ها امروز هیچی نخوندم ...
تو هم از زیر زبون این بکش ، ببین از کی اینجوری عاشق و شیدا شده...
ببین کی مجنون رو مجنون کرده دقیقا...
سپس دستش را به نشانه ی خداحافظی تکان داد و راهی ساختمان دانشگاه شد...
romangram.com | @romangram_com