#یادم_تو_را_فراموش_پارت_287
صدای بلند و رسای سپیده در گوش هایشان پیچید...
سپیده با رسیدن به کنار آن ابتدا خم شد و صورت پریسان را بوسید...
سپس رو به سوگند ایستاد و با خنده نگاهش کرد...
-چطوری عروس خانوم ؟؟
صبح شنبه تون بخیر بـــاــنو ...
داماد خوبن انشالله؟؟
پریسان با چشمانی گرد شده و متعجب به دهان سپیده چشم دوخت ...
واژه ی عروس چندین مرتبه در سرش تکرار شد...
سپس با حیرت و شگفتی نگاهی به سوگند انداخت ، که با لبخند سرش را پایین انداخته بود و تکه سنگی را با نوک پایش با بازی گرفته بود...
-چی من نفهمیدم چی شد؟؟
سوگند به پریسان نگاه کرد ، سپس با دلخوری نگاهی به سپیده انداخت...
دلش میخواست خودش این خبر را به پریسان بدهد...
میخواست همه چیز را برایش ریز به ریز تعریف کند و نظرش را بداند ...
-تو باز نیومده شروع کردی سپیده جون ...
هنوز خبری نشده که تو اینجوری شلوغش میکنی اخه ...
سپیده همراه با چشمک پر عشوه ایی تنه ی آرامی به سوگند زد...
-دیگه نمیتونی پنهون کاری کنی عزیزدلم ، همه دارن در موردتون حرف میزنن...
آوازتون همه جا پیچیده چی رو منکر میشی؟؟
کل کلاس منتظر شیرینی هستن ...
سوگند دست به کمر زد و کاملا به طرفش برگشت...
-من چیزی رو منکر نمیشم سپید ، من فقط میگم تا چیزی قطعی نشده نباید اینجوری همه جا در موردش حرف زد...
اصلا هنوز هیچی مشخص نشده...
دلیلی نداره بی خودی همه جا پخش بشه که ...
-به هر حال که این اتفاق میوفته عزیزم ، بهتره تو هم دیگه ادای آدمهای بی خبر و در نیاری چون همه میدونن چه خبر شده ...
پریسان که تا آن لحظه منگ و بی خبر از همه فقط نگاهشان میکرد ، با کلافگی از ندانستن و نفهمیدن از جا بلند شد ، بازوی سوگند را آرام کشید و رو به روی خود قرار داد...
-این چی میگه سوگند؟؟
عروس چیه ؟؟ خبر چیه ؟؟
تو این چند روز که من نبودم چه اتفاقی افتاده ؟؟
سپیده قری به گردنش داد و به سوگند اشاره کرد...
-تو این چند روز که شما نبودی خیلی خبرا شد اینجا پری جون ...
جات خالی نبودی ببینی چه رومئو و ژولیتی به راه بود توی کوه...
romangram.com | @romangram_com