#یادم_تو_را_فراموش_پارت_286

پریسان که شور و حرارت از صورت سفیدش میبارید ، در حالی که دستان سوگند هنوز درون دستانش فشرده میشد خود را کمی عقب کشید...

-دوستم ...

وای دلم واست یه ذره شده بود...

نمیدونی چقدر دوست داشتم ببینمت سوگند ...

یه دنیا حرف باهات دارم...

اندازه ی تمام این یکی دو سال باهات حرف دارم...





سوگند آرام پلک زد...

-چقدر خوبه که این همه شاد و سرحال میبینمت ، معلومه این چند روز که نبودی حسابی استراحت کردی و خوش گذروندی...

پریسان ابرویی بالا انداخت و در حالی که به نیمکت های انتهای محوطه اشاره میکرد ، هم قدم با سوگند به راه افتاد...

تقریبا نیم ساعتی تا شروع کلاسشان مانده بود و دو دوست میتوانستند با هم کمی خلوت کنند...

کمی درد و دل ...

پریسان پنجه هایش را درون دست سوگند قفل کرد و دستش را به گرمی فشرد...

-خوش گذشته این چند روز که من نبودم ؟؟

هرچند خودم خوب میدونم این دانشگاه بدون من صفایی نداره...

-معلومه که جات حسابی خالی بود عزیزم...

ولی پریسان عالی بودن این چند روز...

عالی...

نمیدونی ...

پریسان روی یکی از نیمکت های دنج نشست ، دستش را حائل صورتش کرد ، تا نور خورشید مانع دیدن صورت سوگند که روبه رویش ایستاده بود نشود...

-واقعا ؟؟

چقدر خوب پس مال همینه این همه خوشحال و شادابی آره ؟؟

چشمات داره از خوشی برق میزنه کلک...

سوگند سرش را تکان داد و دستانش را دو طرف صورتش گذاشت...

-خیلی هیجان دارم پری...

قلبم توی دهنمه...

انگار تمام دنیا رو بهم داده باشن انقدر خوشحالم و هیجان دارم...

پریسان که حالا چشمش به نور عادت کرده بود و بهتر میتوانست صورتش را ببیند خیره نگاهش کرد...

در واقع در ابتدا انقدر غرق خودش و شادی هایش بود ،که متوجه این همه تغییر و هیجان سوگند نشده بود...

-چی شده مگه ؟؟

نه واقعا جالب شد قضیه بگو ببینم چه خبره اینجا ...

سوگند لبش را با زبان تر کرد ...

لبانش را کمی از هم فاصله داد تا چیزی بگوید ، ولی قبل از اینکه صدایی از حنجره اش خارج شود..


romangram.com | @romangram_com