#یادم_تو_را_فراموش_پارت_285
به آخر هفته ی شیرنش در کوه ...
به تمامی این دو سال و خورده ایی...
تمامی روزهایی که در این مکان گذرانده بود ...
به کلاسش ...
دوستان و هم کلاسی هایش ...
به سعید...
سعیدی که محبتش را در سینه پرورانده بود...
تمام این دو شب را بیدار مانده و تمامی صحبت ها و برخورد هایش را با سعید را زیر و رو کرده بود...
از اولین روز...
نفس عمیق و پر صدایی کشید...
دلش میخواست برای کسی حرف بزند...
درد و دل کند..
دلش میخواست این همه هیجان ، فکر و استرس را با کسی قسمت کند ...
این همه امید و شادی گنگ و زیر پوستی را که مدت ها نهان کرده بود...
هوا رفته رفته سرد تر میشد...
باد بیشتر میوزید...
با شدت تر...
دستانش را به هم فشرد و به در بزرگ دانشگاه چشم دوخت ، بلکه پیدایش شود آن هم بعد از چند روز نبودن و ندیدن...
فقط با او میتوانست در این مورد راحت از حرف های ته دلش اش بگوید...
از سعید و خواستن اش ...
با اویی که تا به حال هیچ نگفته بود...
تقریبا نیم ساعتی منتظر ماند تا بالاخره با دیدن چهره ی شاداب و درخشان پریسان ، از روی نیمکت بلند شد و با هیجانی که حالا چندین برابر شده بود به سمتش دوید...
پرواز گونه...
حالا لبخندش ملیح نبود...
لبانش تا اخرین حد ممکن از هم فاصله گرفته و به پهنای صورت میخندید...
خنده ایی که نمیدانست از دیدن پریسان پس از چندین روز متوالی است ، یا حرف از سعید و نگفته هایش ...
پریسان که تمامی این چند روز را با انرژی وافری مشغول رسیدگی به کارهایش بوده و حالا فقط روز شماری میکرد رسیدن هفته ی دیگر را ، با دیدن سوگند دوست صمیمی و مهربانش قدم هایش را تند کرد و دستانش را برای به آغوش کشیدنش از هم گشود...
دیگر تمام میشد پنهانی بودن...
تمام میشد...
سوگند نیز با میل و رغبت خود را در آغوش پریسان رها کرد و او را با تمام وجود به خود فشرد...
دوستی که از اولین روز دانشگاه و آمدن به این شهر غریب هم راه و هم قدمش شده بود...
خواهرش شده بود...
همه کسش شده بود...
تنها مونسش...
romangram.com | @romangram_com