#یادم_تو_را_فراموش_پارت_284

درآن روز دلش میخواست همه مانند خودش شاد و سرحال باشند...

-آهان حالا شد...

تا لبخند هست اخم و ناراحتی چرا سوگند خانوم...

در واقع دوست ندارم هیچ وقت ناراحت و غمگین ببینمتون...

چون اخم و غم اصلا به چهره ی مهربونتون نمیاد...

الان هم بلند شید بریم پیش بچه ها وقت واسه تنهایی زیاده...

سوگند آب دهانش را به سختی قورت داد و از جایش بلند شد...

-من غمگین و یا ناراحت نیستم کمی خستم فقط...

-الان وقت خستگی نیست سوگند خانوم ....

تازه اول راهه حالا کو تا خستگی در واقع حالا مونده تا خسته بشید ، شما باید کم کم اماده بشید خیلی کتار هست که باید انجام بدیم...

حالا ریشه های امید کم کم در جانش جوانه میزد...

حالا در نظرش ، در قلبش حرف های سپیده پررنگ تر و شیرین تر شده بود...

واقعی تر...

برای اویی که از همان روزهای اول ورود به دانشگاه و نشستن روی صندلی های چوبی کلاس ، رویای بودن در کنار سعید را در دل و ذهن خود پرورانده بود...

شبانه روز به او و بودنش ، خواستن و دوست داشتنش فکر کرده بود و حالا این حرف ها چقدر نزدیک رویاهایش بود...

این لبخند و چشمک های ریز سپیده و اشاره های ملموسش به سمت سعید و شادی تمام نشدنی اش...

این خنده های ته دلی و عمیق سعید و نگاه خیره چشمانش ...

این روز افتابی که انگار تمامی نداشت...

این امید شکل گرفته درون وجودش که دیگر پایانی برایش نبود...

در حالی که دلش میخواست هرچه زودتر پریسان را ببیند و با در مورد اتفاق های افتاده صحبت کند...

به نظرش پریسان عاقل ترین دوستی بود داشت و میتوانست از او در این مورد راهنمایی بگیرد...

شاید حالا وقت آن بود که او هم در مورد راز درون سینه اش با کسی صحبت کند...

با دوستی نزدیک و صمیمی چون پریسان...

پریسانی که مورد اعتمادش بود...





روی نیمکت فلزی رو به روی محوطه ی پر درخت و زیبای دانشکده ، نشسته بود و به رقص آرام و گاهی تند شاخ و برگ ها نگاه میکرد...

باد می وزید...

از شب قبل باد میوزید و هوا کمی سرد شده بود...

دستانش را در سینه جمع کرد و به آسمان نیمه ابری و خوشرنگ دوست داشتنی اش چشم دوخت...

در حالی که لبخند کم رنگ و ملیحی بر لبانش نشسته بود...

لبخندی که شیرین بود و تمام دو روز گذشته همراهی اش کرده بود ...

تمام این دو روز و دو شب گذشته را ، تمام اخر هفته و تعطیلاتش را در رویا و خیال گذرانده بود...

فکر کرده بود...


romangram.com | @romangram_com