#یادم_تو_را_فراموش_پارت_283
ببینید دوستان من همین جا به همون قول میدم که خیلی زود همه چیز رو میفهمید...
در همان لحظه با شنیدن صدای سپیده که تازه از کنار سوگند بلند شده و به سمتشان می آمد به طرفش برگشت...
-خب آقا سعید نگفتید این عروس خانم خوشگل ما کی هست حالا؟؟
حداقل این رو که میتونید بگید...
سعید برای لحظه ایی سرش را پایین انداخت...
-خب راستش فکر نمیکنم گفتن این حرف الان درست باشه ، یعنی ترجیح میدم خودش هم توی جریان قرار بگیره...
و باز هم نگاهش به سمت سوگند کشیده شد ،که کمی آن طرف تر روی تکه سنگی نشسته بود...
با همان نگاه عجیب و متفاوتش...
همان نگاهی که سعید نمیدانست چیست و چرا اینگونه است...
تنها یک چیز در ذهنش بود ، آن هم خبر داشتن سوگند از ماجرا و قرار ازدواجش با پریسان بود...
در حالی که دستش را در هوا برای دوستانش تکان میداد به طرف سوگند حرکت کرد...
-قول میدم هفته ی دیگه یه شب شام همتون رو دعوت کنم و با عروس خانم هم آشناتون کنم...
هرچند همتون میشناسیدش...
با تمام شدن حرف سعید بچه ها به سمت صندلی ها حرکت کردند تا چیزی بخورند ، هرچند تمام هوش و حواسشان به رفتن سعید به کنار سوگند بود...
سوگندی که با دیدن سعید دستانش را در جیب گرم کنش فرو برد و خودش را بیشتر روی سنگ جمع کرد و سرش را پایین اندخت...
-چی شده سوگند خانوم از جمع جدا افتادی؟؟
اتفاقی افتاده؟؟
سوگند که حالا شک و دو دلی از شنیدن حرف های سعید و همچنین تذکر های سپیده در جانش ریخته بود ، نگاهش را تا چشمان سعید بالا آورد...
چشمانی که میدرخشید و براق تر از همیشه بود...
-نه اصلا...
مگه باید اتفاقی افتاده باشه؟؟
-نخیر بانو فقط دیدم تنها نشستید گفتم شاید چیزی ناراحتتون کرده باشه...
سپس با شیطنت چشمکی زد...
-شاید ازینکه دوست جون جونیتون همراتون نیست دلخورید...
خانوم ناصری رو میگم...
-نه ...
یعنی البته که دوست داشتم پریسان هم با ما باشه ، ولی اون اصلا چند روزه نیومده دانشگاه ...
گفت یه سری کارهای شخصی داره...
اعتراف میکنم که دلم واسش تنگ شده...
سعید در حالی که هیجان درون تار و پود بدنش لحظه به لحظه بیشتر میشد ابرویی بالا انداخت...
-این دوستتون خیلی مشکوک میزنه ها بیشتر مواظبش باشید...
تازگی ها خیلی جیم میشه و کلاس ها رو دو در میکنه...
سوگند آرام لبخند زد...
سعید پایش را محکم بر زمین کوبید...
romangram.com | @romangram_com