#یادم_تو_را_فراموش_پارت_282
هیچ کدام از حرف ها و دل گرمی هایش هم نتوانسته بود دل ناآرام و بی قرار سوگند را آرام کند...
یاسمن هنوز اندکی تب داشت و قلب سوگند به شدت میسوخت...
خداحافظی کوتاه ولی سوزانش با آن دو عزیز که گویی تازه یافته بود ، جلوی چشمانش جان گرفت...
هنوز حس میکرد دست های کوچک دخترش را که محکم دور گردنش حلقه شده بود...
دست های داغ و دخترانه اش راضی به رفتن بدون پدر نبود...
یک بار دیگر صدای کودکانه و ملتمسش درون گوش هایش یپیچید...
او هم میخواست پدرش با آنها برود...
در کنارشان باشد...
هر سه نفر کنار هم ...
ولی سعید با بوسه ایی آرام گره ی دستانش را باز کرده و آن را به آغوش مادرش سپرده بود...
مادری که گویی پایش توان رفتن و دستانش تحمل رهایی از دورن دستان همسر و خداحافظی حتی برای چند روز را هم نداشت...
نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد ...
انگشتانش را دور فرمان پیچاند...
چشمان سوخته و تیره اش هنوز به ساختمان بزرگ بود...
به اتاق های کوچک و کنار هم...
با شنیدن صدای بلند رعد از دل گرفته ی آسمان، نگاهش به سمت بالا کشیده شد...
آسمان با ابرهای سیاه و تیره گرفته شده بود...
دلش لرزید...
تمام تنش لرزید و از آن لرز به ترس افتاد...
ولی دیگر برای بازگشت دیر بود...
برای پشیمانی...
برای تمام کارهایی که حالا فقط ای کاش هایش بجا مانده بود...
برای تمامی سال های از دست داده و فنا شده...
نگاهش را از آسمان گرفت و چشمانش را بست...
شاید این آخرین باری بود که میخواست به یاد بیاورد...
یک بار دیگر مرور کند...
صادقانه بی اینکه خودش را گول بزند ، به همه چیز فکر کند...
به همان روز آفتابی و زیبا ، روزی که میخواست همه ی دنیا بفهمند که زندگی او دیگر تغییر میکند و زیبا ترین دختر کلاسشان همسرش میشود...
یار و یاورش میشود...
حالا در نبود خودش ، میخواست به همه ی دوستانش مژده ی ازدواجش با دختر مورد علاقه اش را بدهد...
دوستانی که با شنیدن ازدواجش آن هم خیلی زود ، با شگفتی و کنجکاوی تمام مدام سوال پیچش میکردند...
سعید در حالی که خنده لحظه ایی از لبانش جدا نمیشد ، در حصار گرم و دوستانه ی دختر ها و پسرها و سوال های مکرر و پی در پی آنها دستش را بالا آورد و چشمکی ریز چاشنی حرفش کرد...
-ای بابا چرا شماها انقدر عجول هستین ....
یه کاری نکنید که پشیمون بشم از گفتنش ها...
romangram.com | @romangram_com