#یادم_تو_را_فراموش_پارت_281
بعدا مفصل واست توضیح میدم نگران هیچ چیزی هم نباش اصلا ...
حالا هم عجله کن باید وسایل رو جمع کنیم ...
یاسمن رو خودم آماده میکنم...
با وجود شک و دو دلی که هنوز درون دلش بود ، ولی بازهم به همان سمت میرفت ...
میرفت تا کار را برای همیشه تمام کند...
یک بار دیگر همه چیز را درون ذهنش مرور کرد ، تا خود را قانع و راضی کند ، که این درست ترین کار ممکن در این شرایط نا بسامان است...
که اگر این کار را ان گونه که باید انجام ندهد ممکن است همه چیز بهم بریزد...
پریسان را خوب میشناخت و میدانست هرکاری از دستش بر می آید..
ساعت ها روی این موضوع و تصمیمش فکر کرده بود و حالا میدانست این کار عاقلانه ترین راهی است که برایش باقی مانده...
با اینکه میترسید و ریسک بزرگی بود برایش ...
ولی باید انجامش میداد ...
برای خلاصی و رهایی همیشگی خودش ...
برای چشم های سوخته و نالان آن کودک بی گناه که از رگ و ریشه اش بود...
برای حفظ آرامش خانواده اش ، که مدت ها از آن غافل شده بود ، شاید از همان روز اول ...
همان روزی که با لج با نادانی تمام با پریسان و از روی حرص و ناراحتی ، تن به این ازدواج داده بود...
ازدواجی که حالا میدانست درست ترین انتخابش بوده...
ولی حیف که دیر بود...
دیر بود برای فهمیدن و پشیمان شدن...
حالا میخواست برود تا شاید بتواند کمی جبران کند و جلوی عواقب اشتباهاتش را بگیرد...
جبران تمام بی مهری ها و دروغ هایش به همسری پاک چون سوگند...
صدای ضبط را زیاد کرد...
شیشه ی ماشین را کمی پایین داد ، تا هوای آزاد نفس کشیدنش را راحت تر کند و با تمرکز بیشتری به همه چیز فکر کند...
پایش را روی پدال گاز فشرد و آخرین چهار را منتهی به بیمارستان را هم پشت سر گذاشت...
دیگر چیزی نمانده بود ، تا آخرش...
میخواست آن روز همه چیز را تمام کند...
یک بار برای همیشه...
این تنها راه ممکن بود...
پس از دقایقی کوتاه با نمایان شدن ساختمان بزرگ بیمارستان ، ماشین را در جای مناسبی پارک کرد و نفس حبس شده اش را با صدا به بیرون فرستاد ...
نگاهش را به ساختمان و پنجره های کوچکش دوخت ، ولی تمام فکرش درگیر همسر و فرزندش بود که ساعتی پیش راهی رامسر شده بودند...
بلاجبار....
با چشمانی اشک الود و نگاهی نگران...
با پاهایی سست و لرزان...
romangram.com | @romangram_com