#یادم_تو_را_فراموش_پارت_280

داری من رو میترسونی...

تو رو خدا حرف بزن به من بگو چی شده ؟؟

واسه پری اینا اتفاقی افتاده سعید آره؟؟

حتما یه چیزی شده که تو اینجوری شدی ولی به من نمیگی...

امیر حسین چیزیش شده ؟؟

نکنه...

سعید لباس های درون دستانش را درون چمدان گذاشت، سپس به طرف سوگند برگشت و با دو دست بازوی سوگند را گرفت و در میان دستان سرد و لرزانش فشرد...

-هیچی نشده سوگند...

حال همهشون خوبه عزیزم ، تو فقط به من گوش کن خب؟؟

خوب به حرفهای من گوش کن ببین چی بهت میگم ، دوست دارم به حرفم گوش کنی خانومم باشه؟؟

سوگند سرش را تایید مانند تکان داد...

هم زمان قطرات اشک باز از چشمانش رون شد...

دلش گواهی بد میداد...

دلش شور میزد و تمام وجودش ناآرام بود...

-من مجبورم که برای چند روز برم جایی سوگند یه سری کار هست که باید انجام بدم...

یعنی باید برم...

واسه آرامش تو و یاسمن باید برم...

واسه زندگیمون...

واسه خیلی چیزا که الان وقتش نیست واست بگم...

سریع هرچی که واسه یه هفته تا ده روز لازم داری رو بردار ، من میرسونمت ترمینال باید برای یه مدت کوتاه بری خونه مامانت اینا...

فقط زود آماده شو چون دیر میشه...

یادت نره چی بهت گفت ازت میخوام که دیگه به پریسان و مسیح زنگ نزنی ...

به هیچ عنوان...

-ما چرا باید بریم ؟؟ اصلا تو کجا میخوای بری؟؟

چرا زنگ نزنم؟؟

چرا سعید دارم سکته میکنم بهم بگو چرا؟؟

داری دیوونم میکنی...

-نپرس سوگند...

الان چیزی ازم نپرس...

با هیچ کسی هم در موردش حرف نزن تا خودم برگردم و بیام دنبالت...

قول میدم خیلی زود برگردم...

مگه نمیخوای حال امیر حسین خوب بشه ؟؟

من باید کمکش کنم ...

واسه این میرم فقط همین رو بدون ...


romangram.com | @romangram_com