#یادم_تو_را_فراموش_پارت_279

ولی ذهنش آرام نمیگرفت...

صداها قطع نمیشد...

سوگند با دیدن رنگ و روی پریده و حال خراب سعید یک قدم نزدیک تر امد....

-سعید؟؟

چت شد؟؟

در همان لحظه صدای آرام و خواب آلود یاسمن تن مردانه اش را لرزاند...

-بابایی؟؟

اومدی پیشم ؟؟ کجا بودی بابا من مریض بودم ولی تو نبودی پیشم ...

ببین بابا...

ببین چشام میسوزه هنوز ، اومدی منو ببری دکتر؟؟

ولی سعید دیگر یاسمن را نمیدید...

دخترش را نمیدید...

ناخواسته و بی اراده بود اشک های جوشان و سوزانی که از چشمانش پایین میچکید...

-نه ...

نـــــــه ....

سپس با قدم های بلند در حالی که سر زانوهایش میلرزید به سمت اتاق حرکت کرد ....

باید کاری میکرد...

باید عجله میکرد...

داشت دیر میشد و او وقت کافی برای آنچه که میخواست و باید انجامش میداد نداشت...

برای وجود سوگند که حالا بیش از همیشه دوستش داشت...

برای یاسمن که پاره ی تنش بود...

برای زندگی اش که دیگر آرامش نداشت...

و برای پسرش...

باید شناسنامه و دفترچه بیمه اش را هم برمیداشت...

شاید لازمش میشد...

نمیدانست ...

هیچ نمیدانست...

گویی دیگر حال خودش را نمیفهمید....

دیگر هیچ نمیفهمید...

فقط میخواست آن کابوس و عذاب تمام شود...

خلاص شود...

سوگند که از حرکات سعید متعجب و نگران شده بود به دنبالش به طرف اتاق دوید...

سعیدی که با شدت در های کمد ها را باز میکرد ،کشوهای میز را بیرون میکشید و هرچیزی که به نظرش لازم می آمد را درون چمدان بزرگ شان میریخت...

-تو داری چیکار میکنی سعید چی شده؟؟


romangram.com | @romangram_com