#یادم_تو_را_فراموش_پارت_278
تنها دارایی اش...
-دیگه بهشون زنگ نزن سوگند...
بهتر بزاری به حال خودشون باشن اونا الان وضعیتشون خوب نیس درگیر کارهای بیمارستان و بچشون هستن...
و سینه اش تیر کشید از به کار بردن آن کلمه ی لرزان...
امیر حسین متعلق به او بود...
بچه او بود...
سوگند که از حرف ها و حالات مضطرب سعید گیج شده بود ، از جایش بلند شد و رو به رویش ایستاد...
-یعنی چی آخه؟؟
نمیشه که همینجور رهاشون کنیم به امان خدا که ، شاید کمکی چیزی بخوان...
اون بچه حالش خوب نیس سعید ...
گناه داره ...
امروز که یاسی یکم تب کرده بود یه لحظه به این فکر میکردم که اگه خدایی نکرده این اتفاق واسه بچه ما می افتاد ما چیکار میکردیم...
وقتی یاسی یکم مریض میشه من میخوام بمیرم دیگه چه برسه به اینکه ...
نگاه آشفته ی سعید روی چشمان سوگند و قطرات آرام اشک که از چشمانش پایین میچکید ثابت ماند...
-خیلی سخته سعید...
اون بچه خیلی کوچیکه...
اون طفل معصوم گناه داره ، خدا کنه حالش خوب بشه و با اون تن کوچیک و ضعیفش این همه زجر نکشه...
سعید دستش را با شدت به پیشانی اش کشید...
سرش گیج میرفت...
سرش درد میکرد...
صدای تیک تاک ساعت هم که گویی صدایش چندین برابر شده بود ، حالش را بدتر میکرد و روی مغزش خط میکشید ...
داشت دیر میشد...
داشت وقت را از دست میداد...
پسرش بود...
داشت پسرش را از دست میداد...
آرامش خانواده اش داشت از دست میرفت...
پسرش داشت از دست میرفت...
هنوز هم صدای گریه هایش را میشنید...
هنوز ناله میکرد...
درد داشت...
پسرش بود...
هم خونش...
کف دو دستش را محکم روی شقیقه هایش گذاشت و فشرد...
فشرد...
romangram.com | @romangram_com