#یادم_تو_را_فراموش_پارت_277

لپ های صورتی اش به قرمزی میزد و موهای خیس و عرق کرده اش به پیشانی چسبیده بود...

قفسه ی سینه اش آهسته بالا و پایین میشد و صدای نفس های ارام و منظمش در فضای ساکت خانه میپیچید...

-از صبح که از خواب بلند شد تب داشت....

الان یکی دو ساعته بهتر شده...

فکر کنم سرما خورده ...

سعید در حالی که ناخواسته اخم و ناراحتی تمام چهره اش را پوشانده بود سرش را بالا اورد...

-کی؟؟

سوگند آهسته کنار یاسمن نشست و دستش را روی پیشانی اش کشید و موهایش را نوازش کرد...

-کی ؟؟

یاسمن رو میگم دیگه حواست کجاست سعید؟؟

سعید نفسش را آه مانند بیرون فرستاد و سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمان سوخته اش که ان روز بیش از حد خسته و سوزنده بود آرام بسته شد...

-خستم...

دلم میخواد بخوابم سوگند ...

سوگند دستش را روی زانوی سعید گذاشت و آرام فشرد...

-سعید از پری اینا خبری نداری تو ؟؟

سعید تکیه اش را برداشت و صاف نشست...

بازهم نگرانی تمام وجودش را پر کرد...

میترسید...

بیش از همیشه میترسید و از این مه ترس وحشت داشت...

به یک باره حرف های پریسان، با همان صدای خش خورده ولی محکم در گوش هایش پیچید...

تهدید هایش را باز شنید...

التماسش...

صدای گریه های امیر حسین که انگار زیاد وقت برای بودن و نفسش کشیدن نداشت...

-نه ...

-چند روزه خبری ازشون نیست سعید ، من واقعا نگرانم...

هرچی هم به پری و مسیح زنگ میزنم هیچ کدوم جواب نمیدن اصلا نمیفهمم چی شده...

من خیلی نگرانم دلم شور میزنه...

سعید سرش را تکان داد و از جایش بلند شد...

گویی دیگرآرام و قرار نداشت...

آرامش نداشت...

راحتی و آسایش نداشت...

اگر سوگند میفهمید...

اگر پریسان تهدید هایش را عملی میکرد چه بلایی بر سر سوگند و یاسمن می آمد؟؟

آن ها خانوده اش بودند...


romangram.com | @romangram_com