#یادم_تو_را_فراموش_پارت_276
الانم از هیجان زیاده که اینجوری شدی عزیزم....
سوگند کاملا به طرف دوستش برگشت و سرش را تکان داد...
-ولی من اصلا اینجوری فکر نمیکنم ....
آخه من اصلا هیچی نمیدونم...
اگر هم بر فرض ممکن حرف های تو درست باشه و منظور سعید من باشم ، نباید به من حرفی بزنه ؟؟
چیزی بگه ؟؟
همچین چیزی واقعا بین ما نبوده...
-خب پس مورد دوم تایید میشه...
سوپرایز...
سپس با لبخند از کنار سوگند بلند شد و به سوی جمع دوستانش حرکت کرد...
در همان لحظه سعید که تازه از حصار دوستانش خلاص شده بود ، متوجه حضور سوگند شد که خارج از جمع روی تکه سنگی نشسته و به جای نامعلومی نگاه میکند...
دستانش را در جیب گرم کنش فرو برد و با قدم های اهسته به سمتش رفت...
و چشمان شگفت زده ایی که رفتنش را همراهی میکرد...
گیج و بی حواس تر از همیشه در حالی که گذشته و روزهای تلخش هر لحظه با شدت بیشتری به مغزش هجوم می آورد ، دست مشت شده اش را به در کوبید ...
آرام و بی جان ...
کم توان...
پس از لحظه ایی منتظر ماندن ، بی اینکه بداند چقدر گذشته در به آرامی باز شد...
با باز شدن در چشمانش از موج های تیره ی در چوبی گرفته شد و تا چهره ی نگران سوگند بالا آمد ...
چقدر حالت چشمانش عوض شده بود...
رنگ نگرانی اش با نگرانی آن سال ها فرق داشت ...
گویی چشمانش دیگر آن شور و حرارت سابق را نداشت...
آن خیرگی و درخشندگی را...
آن هم شادی و شادابی را ...
صدای سوگند افکار تمام نشدنی و پریشانش را در هم ریخت ...
افکاری که هر لحظه به یک رنگ بود و به هر سویی کشیده میشد...
-کجایی تو سعید ؟؟
میدونی چند بار زنگ زدم بهت ، چرا جواب نمیدی ؟؟
دفتر هم که نبودی دلم هزار راه رفت ...
سعید نگاه از چشمانش گرفت و آرام وارد خانه شد...
همراه با صدای آهسته و بی حس و حالش ، خود را روی کاناپه ، کنار دست یاسمن که آرام خوابیده بود رها کرد ...
-کار داشتم نگرانی نداره که ...
سپس کمی روی دختر کوچوی زیبا و دوست داشتنی اش خم شد ، تا صورت کوچک و معصومش را بهتر ببیند...
عمیق تر...
romangram.com | @romangram_com