#یادم_تو_را_فراموش_پارت_275

با تکان دادن بازویش توسط یکی از دخترها به خود آمد و با گیجی نگاهش کرد....

-چته سوگند چرا ماتت برده دختر؟؟

دختر جوان با شیطنت خاصی چشمک ظریفی زد و بازویش را آرام فشرد....

همراه با خنده های ریز و موذی...

-خجالت نکش عزیزم ، ما خودمون رو میزنیم به نفهمی...

انگار که هیچی ندیده باشیم...

سوگند خیره نگاهش کرد...

چرا آن روز هیچ چیزی را نمیفهمید و درک نمیکرد...

حتی این سخنان پر کنایه را...

-منظورت چیه؟؟

چی رو ندیدی؟؟

چی میگی تو اصلامن نمیفهمم ...

دختر قری به گردنش داد و به سعید اشاره کرد...

-حق داری عزیزم...

اعتراف میکنم اگر به چشم های من هم اونجوری خیره میشد و میگفت میخوام زن بگیرم منم الان حال و روز تو رو داشتم...

حالا راستش رو بگو کلک میدونستی و سوپرایز شدی؟؟

سوگند دیگر توان ایستادن روی پاهایش را نداشت...

گویی گوش هایش اشتباه میشنید...

یا شاید دیگر نمیشنید...

تمام تنش به یک باره کوره ایی از آتش شد...

گرمی و حرارت در تمام تنش نشست...

دست عرق کرده و پر لرزش را در میان دستان دختر جوان گذاشت و آرام روی تکه سنگی نشست....

نگاهش کمی دور تر را جست و جو کرد...

شور و حرارت خاصی در جمع دوستانش ایجاد شده بود...

همگی دور سعید حلقه زده وبه او تبریک میگفتند...

-نه اینجوری نیست...

-چی میگی تو دختره ی دیوانه ؟؟

چرا خود رو میزنی به نفهمی....

ندیدی چه جوری بهت زل زده بود ؟؟

بعدش هم گفت میخواد ازدواج کنه اون هم خیلی زود...

راستش رو بخوای من همیشه حس میکردم کهتو و سعید ازهم خوشتون میاد ...

خیلی میدیدم گاهی باهم حرف میزنید...

انکار نکن اون نگاه های سوزنده و پر عطش رو سوگند خانم ...

من که میدونم دوستش داری...


romangram.com | @romangram_com