#یادم_تو_را_فراموش_پارت_274

پس از چند لحظه صدای تقریبا بلندش که غرق در شور و هیجان خاصی بود در فضای آرام کوه پیچید...

-امروز یکی از بهترین روزهای زندگی منه و من واقعا خوشحالم که توی این روزهای خوب شماها دوستان خوبم در کنارم هستید...

راستش اصلا نمیدونم چه جوری باید بگم...

اصلا باید الان بگم یا نه ولی در واقع دیگه توان این همه خود داری رو ندارم و میخوام دوستانم هم بدونن...

خب باید بگم که به زودی زود یه اتفاق مهم توی زندگی من میوفته ، اتفاقی که خیلی وقته منتظرشم...

البته اگر همه چیز اون جور که میخوام و پیش بینی کردم پیش بره و مشکلی پیش نیاد...

چشمان سوخته اش روی جمع چرخید....

همگی با تعجب و کنجکاوی خاصی نگاهش میکردند...

حالا گویی همگی میخواستند دلیل آن همه شادی و شادابی را بدانند...

-خب راستش این رازی هست که من مدت هاست توی سینم نگهش داشتم و الان حس میکنم که دیگه وقتشه همه ی شما و همینطور تمام دنیا بدونن که من ...

چشمانش باز چرخید و در چشمان منتظر و بی قرار سوگند خیره ماند...

چشمانی که عجیب تر از همیشه به نظر میرسید و سعید دلیل این همه عجیب بودن را نمیدانست ...

مطمئن نبود او میداند یا نه...

سوگند بهترین و نزدیک ترین دوست پریسان بود و سعید احتمالش را میداد که او از همه چیز خبر داشته باشد ...

اویی که چشمان نگرانش آرام و قرار نداشت...

سعید برای لحظه ایی کوتاه سکوت کرد و ناخواسته به آن چشمان پر تلاطم چشم دوخت...

-خب ...

من میخوام همینجا و در حضور همه اعلام میکنم که به همین زودی ها یعنی ...

من میخوام ازدواج کنم...

به همین خاطر هم امروز همگی مهمون من هستید...

هرچیزی که دلتون میخواد سفارش بدید...

امروز روز زندگی منه...

آخرین روزهای مجردی من ....

با تمام شدن صحبت های سعید پس از چند لحظه ی کوتاه جمع به یک باره از شادی و خوشحالی منفجر شد....

صدای سوت و جیغ های سر خوش دختران و پسران ، همراه با دست زدن و کل کشیدن های بی وقفه فضای کوه را در برگرفت...

تنها سوگند بود که مانند مجسمه ایی خشک و بی روح، سرجایش باقی مانده بود و به جای خالی سعید که حالا در آغوش دوستانش بود نگاه میکرد...

ضربان قلبش به یک باره بالا رفته و بی امان میزد...

چیزی درون سینه اش میسوخت...

گویی به یک باره تمام تنش دچار لرز و هیجان شده باشد ، وجودش دیگر آرام و قرار نداشت...

حسی عجیب همراه با ترس و اضطراب تمام رگ و پی اش را در برگرفته بود...

چشمانش هنوز از نگاه خیره ی چند ثانیه ایی سعید میسوخت...

دست پر لرزش را بالا آورد و روی گلویش گذاشت...

حس میکرد نفسش بالا نمی اید...

هنوز نمیدانست چه شده و چرا او اینگونه پریشان و حال ندار است...


romangram.com | @romangram_com