#یادم_تو_را_فراموش_پارت_273

-میدونید چیه آقا سعید امروز با بچه ها قرار کوه و گردش دسته جمعی گذاشتیم...

خوشحال میشیم شما هم بیاید...

گفتیم حالا که دیگه آخرای دانشگاه هست بیشتر دور هم باشیم...

تا بعد ها دلمون واسه هم تنگ نشه...

و حسرت این روزها رو نخوریم...

سعید چند لحظه سرش را پایین انداخت و در ذهن برنامه اش را مرور کرد...

حالا بعد از مدت ها دوندگی و کارهای تمام نشدنی ، دلش یک گردش دوستانه و کمی استراحت میخواست...

میدانست پریسان امروز تا شب را برای خودش برنامه ی کاملی چیده و قرار است به کارهای شخصی اش برسد...

خودش هم کار خاص و چندان مهمی نداشت ، فقط میخواست با استادش کمی صحبت کند ...

صدای لرزان سوگند افکارش را پراند...

-میاین؟!؟

سعید به چشمان پر برق و درخشانش خیره شد و لبخند عمیقی بر لب نشاند...

-چرا که نه...

اون هم وقتی بانویی مثل شما دعوتم میکنه...

اصلا مگه میتونم نیام...

و تپیدن قلب سوگند با شدتی بیشتر و پیچیدن صدای کوبشش در راهرو ، همراه با روشن شدن وجودش از شمعی کم نور ولی پر امید...





هوای آن بعد از ظهر آفتابی بیش از حد خوب و دلپذیر بود...

نسیم خنک و آرامی میوزید و فضای زیبا و دوست داشتنی کوه را خنک و دلچسب تر از همیشه میکرد...

همه جا پر بود از نشاط و شادی ...

جوانان با انرژی تمام نشدنی مسیر کوه را طی میکردند و هر لحظه بیش از قبل لبریز از لذت و آرامش میشدند...

سعید هم ، شاد و سرحال تر از همیشه با لبانی که مدام میخندید در کنار همکلاسی ها و دوستانش قدم برمیداشت...

گویی زندگی اش رنگی دگر به خود گرفته باشد...

تغییر کرده باشد...

تغییری که مدت ها انتظارش را میکشید و میخواست...

حالا وقتش بود...

وقت رسیدن و خواستن...

سوگند نیز جلو تر از او همراه با دختر ها سربالایی کوه را بالا میرفتند...

دختر ها همراه با شیطنت های ریز و دخترانه ، با یکدیگر پچ پچ مکیردند و آرام میخندیدند...

پس از ساعتی راه رفتن و رسیدن به مکانی برای استراحت ، در حالی دیگر که نفس ها به سختی بالا می آمد ، دختر ها از حرکت ایستادند و دست به کمر منتظر رسیدن بقیه گروه شدند...

سعید با دیدن دختران قدم هایش را تند کرد و دستش را به نشانه ی سکوت بالا گرفت...

سپس با چشمانی که از خوشی میدرخشید و لبانی که میخندید رو به روی جمع ایستاد...

بچه های گروه با دیدنش که گویی خبر مهمی برای گفتن دارد ، ساکت و آرام پر از کنجکاوی دورش حلقه زدند ...


romangram.com | @romangram_com