#یادم_تو_را_فراموش_پارت_272

همسری پاک و مهربان...

صبور و پر مهر...

نگاهش باز در چشمان پر مهر و خندان سوگند خیره شد و ذهنش در گذشته ها به دنبال او و نشانی از او گشت...

در گذشته ایی که او و پریسان برای خود قصری از رویاها و خیالات عاشقانه ساخته بودند...

بی خبر از آینده ، خود را زن و شوهر تصور میکرد و با خیال یکدیگر زندگی مشترکی در ذهنشان میساختند...

همان روزهایی که نقش سوگند در زندگی اش پرنگ شد...

فقط دو هفته تا قرار عقد رسمی شان مانده بود و طی این مدت هر دو به دنبال کارهای شخصی خویش و آماده شدن برای عقد بودند...

سعید شاد و سرحال تر از همیشه گویی بالی در آورده باشد ، در آسمان ها پرواز میکرد و در حال محیا کردن و برگذاری جشنی به یاد ماندنی بود...

و پریسانی که دیگر سر از پا نمیشناخت و سراپایش از شوق لبریز و صورتش همیشه خندان بود ، چند روزی را مرخصی گرفت تا بتواند ان جور که دوست دارد و دلش میخواهد آماده مراسم شود...

مراسم ازدواج و یکی شدنش با مردی که نامش را عشق گذاشته بود...

سعید یک پایش در دانشگاه و از طرفی هم دنبال تاسیس شرکت و دست و پا کردن کاری خوب و پر درآمد با دوست و رفیق دیرینه خود بود...

قرار بر این بود که چند روز مانده به عقد کارت های مراسم را در دانشگاه و بین دوستان پخش کنند و از این رو همه ی دوستان را به غیر از خانواده ی سعید مطلع سازند...

آن روز پنج شنبه بود و سعید بعد از کارهای شخصی اش راهی دانشگاه شد..

به محض ورود به محوطه ی اصلی قدم هایش را تند کرد...

میخواست نزد یکی از استادانش برود و در مورد یکی از درس های اختصاصی اش با او صحبت کند...

هنوز وارد سالن مورد نظرش نشده بود ، که صدایی ظریف و بیش از حد آرام او را صدا زد...

سعید با شنیدن نامش روی پاشنه ی پا چرخید و چشم در چشم سوگند که با چشمانی براق نگاهش میکرد ایستاد...

-جانم؟؟

سوگند که به طرز محسوسی دست و پایش را گم کرده و گونه هایش گل انداخته بود ، با شرمی خاص لبانش را برهم فشرد و سرش را پایین انداخت...

سعید مستاصل نگاهی به ساعتش انداخت و قدمی دیگر نزدیک شد...

-چیزی شده سوگند خانم؟؟

خدایی نکرده اتفاقی افتاده واستون؟؟

سوگند سرش را بالا گرفت و آرام لبخند زد...

-نه چیزی نیس...

فقط...

راستش...

یعنی چه جوری بگم...

سعید یک تای ابرویش را بالا فرستاد ، در حالی که در یک گوشه ی ذهنش درگیر استاد و صحبت با او بود ، به این فکر میکرد که تا به حال آن دختر آرام وکم حرف را اینچنین ندیده...

-خواهش میکنم با من راحت باشید سوگند خانم...

اگر چیزی هست بگید لطفا چون من کمی عجله دارم...

سوگند با تردید سرش را تکان داد ، در حالی که بین گفتن و نگفتن دست و پا میزد لبش را با زبان تر کرد...

امروز بعد از مدت ها درگیری و کشمکش با عقل و دل ، به خود قول داده بود تا قدمی بردارد...

کاری بکند بلکه دل اسیر و گرفتار خود را کمی آرام سازد...

تا یک دل شود...


romangram.com | @romangram_com