#یادم_تو_را_فراموش_پارت_271

هرچند در آن زمان نمیدانست که آن نوزاد دوست داشتنی متعلق به خودش است...

از وجود و هم خون خودش...

و چشمان تیره و سوخته اش ارث خودش...

چشمانی که در اکثر مواقع اشک آلود و دردمند بود...

مریض و بیمار...

هرچند با آمدنش از پریسان دور میشد ، ولی او را دوست داشت...

حسش خوب و گاهی تلخ بود...

همانند همان روزی که برای اولین بار دختر تازه متولد شده اش را در آغوش گرفته و بوییده بود...

آرام و زمزمه وار نامش را زیر لب صدا کرد...

امیر حسین اش را...

او پسرش بود...

بیمار بود...

درد داشت...

پریسان گفته بود میمیرد...

حسی بد و پر عذاب در تمام جانش نشست...

گویی در ان لحظه وجدانش درد میکرد...

تمام تنش هم...

حالا به نوعی دلش میخواست میتوانست به آن کودک کمک کند ، ولی میترسید...

هراس و دلواپسی اجازه تصمیم گیری به او را نمیداد...

اگر مسیح میفهمید که او با زندگی اش چه کرده؟؟

با زندگی رفیق دیرینه اش...

برادرش...

و

سوگند...

نه او به هیچ عنوان نمیخواست پای سوگند و یاسمن به این ماجرا باز شود...

نمیخواست سوگند بفهمد...

نمیخواست...

چشمانش را نامطمئن باز کرد...

حس و حال عجیبی داشت...

حسش متفاوت بود و نمیداست چرا این همه دلواپس است و دلشوره دارد...

پریسان او را تهدید کرده بود...

گیج و سردرگم افکارش همه جا میپرخید و در آخر بازهم بی نتیجه میماند...

فقط میدانست که نمیخواهد سوگند بفهمد...

سوگندی که عاشقانه او را دوست داشت و در تمام این سال ها برایش کم نگذاشته بود...


romangram.com | @romangram_com