#یادم_تو_را_فراموش_پارت_270

سپس دستانش را روی میز چوبی عمود کرد و با انگشت مشغول ماساژ سرش شد...

سری که درد میکرد و از شدت درد در حال انفجار بود...

در حال ترکیدن...

این تلفن و مکالمه ی نه چندان خوبش با پریسان ، حسابی او را بهم ریخته و اعصابش را متشنج ساخته بود...

هیچ گاه فکرش را هم نمیکرد ، زمانی به اینجا برسد و در همچین موقعیتی سخت و دشوار قرار گیرد...

آن هم در مقابل پریسان که روزی عشقش بود...

حالا حس کسی را داشت که در منجلاب اعمال و رفتارش گیر کرده و هرچه بیشتر تلاش میکند و دست و پا میزند بیشتر فرو میرود...

همانند کسی که در حال غرق شدن باشد...

گویی دیگر رهایی و آسایش نداشت...

این را به خوبی حس میکرد...

با تمام وجودش...

مدت ها بود که آرامش از وجودش رفته و انگار هیچ گاه بازنمیگشت...

سرش را کمی بالا گرفت...

چشمان سوخته و آشفته اش چرخید و بر روی قاب عکس قرار گرفته روی میز خیره ماند...

بر روی عکس سه نفره و خانوادگی اش...

عکسی که خود سوگند برایش قاب گرفته بود و خواسته بود روی میزش بگذارد ، تا همیشه به یاد او و دخترش باشد حتی در مواقع شلوغ کاری...

چشمان مهربان و صبور همسرش در عکس میخندید...

مثل همیشه آرام و پر مهر...

پر از حس های خوب...

دستش را به سمتش برد و قاب عکس را جلو کشید...

با انگشت روی صورت یاسمن کوچکش را لمس کرد...

دختری که روز به روز بزرگتر و دوست داشتنی تر میشد...

حالا دیگر با زبان کودکانه اش حرف میزد و امسال قرار بود او را در مهد کودک ثبت نام کنند...

به چشمان معصوم و پاک یاسمن خیره شد...

چشمانی که هیچ شباهتی به خودش نداشت و کاملا شبیه مادرش بود...

در همان لحظه بطور ناخواسته ، تصویر پسر بچه ی کوچک و پنج ماهه با چشمانی قهوه ایی در نگاهش جان گرفت...

تصویر کودک پرنگ شد...

چشمانش شفاف تر...

چشمانش را بست...

به یاد آورد اولین روزی که آن کودک را دیده و لمسش کرده بود...

همان روزهایی که امیر حسین نوزادی ضعیف و کوچک بود...

آن روزها با کلی احساس متفاوت ، نوزاد را در آغوش گرفته و تن کوچکش را بوییده بود...

از طرفی از به دنیا آمدن او ناراحت و از بودنش و آنجور در آغوش گرفتنش ، حسی عجیب داشت...

از دیدن چشمان سوخته اش که کاملا هم رنگ و شبیه چشمان خودش بود و صورت طرح مردانه اش دلش ضعف رفته بود...


romangram.com | @romangram_com