#یادم_تو_را_فراموش_پارت_269
تمامش را از دست داد...
لبانش را محکم برهم فشرد و گوشی را در درون دستانش مشت کرد...
حالا نه صدایش درمانده بود و نه میلرزید...
نه التماس میکرد و نه فریاد میکشید...
آرام و بی تحرک...
سرد و سخت...
محکم تر از همیشه...
-گوش کن سعید...
فقط به من گوش کن...
تو درست میگی من خودم اشتباه کردم و مقصر تمام این اتفاق ها بودم...
خب باشه قبول...
با تو و زندگی مشترک و رمانتیکت هم دیگه کاری ندارم...
منم دلم نمیخواد سوگند که همیشه جز بهترین دوستام بوده چیزی از موضوع بدونه ، ولی تمام اینها به تو بستگی داره...
به کاری که باید انجام بدی و تصمیمی که باید بگیری...
زندگی پسر من به این موضوع بستگی داره و در حال حاضر این قضیه از هرچیزی واسه من مهم تره ...
که اگر نشه تمام دنیا رو با خودم به آتیش میکشم ، حتی تو و زندگیت رو...
-منظورت چیه؟؟
تو داری من رو تهدید میکنی؟؟
-نه من فقط دارم شرایط رو واست توضیح میدم تا بتونی درست تصمیم بگیری...
طبق صحبت های دکترما جفتمون باید آزمایش بدیم ، تا مشخص بشه کدوم واسه پیوند مناسبه فقط همین...
بعدش هم تو میری سراغ زندگیت...
ولی اگر نیای و نخوای ، دیگه زندگی نخواهی داشت و تمام اونچه رو هم که داری از دست میدی...
میدونی که میتونم اینکار رو بکنم...
سعید نفس حبس شده و سنگینش را در گوشی فوت کرد...
-تو نمیتونی من رو مجبور کنی...
میدونی اگر مسیح بفهمه چی میشه دیوانه؟؟
-به حال من دیگه فرقی نمیکنه سعید...
ولی واسه تو خیلی فرق میکنه و اوضاع وقتی بدتر میشه که سوگند هم همه چیز رو بفهمه...
میدونی اگر بفهمه امیر حسین پسر توء چی میشه؟؟
هان؟؟
سعید در سکوت به حرف های پریسان گوش میکرد و بازهم به این نتیجه میرسید که در مورد او اشتباه کرده و حالا مثل سگی پشیمان در منجلابی گیر کرده و راه فراری هم ندارد...
سعید که دیگر تحمل شنیدن صدا و حرف های پر از تهدید پریسان را نداشت ، تلفن را قطع کرد و محکم روی میز کاری اش کوبید...
romangram.com | @romangram_com