#یادم_تو_را_فراموش_پارت_268

فکر میکردم تو و وجود تو ارزشش رو داره ولی دیدم که نداره...

حالا صدای پریسان ملتمس تر از همیشه بود...

بیچاره تر...

حس تنهایی و رها شدن تمام وجودش را در برگرفته بود...

حس بی ارزشی و پس زده شدن...

-ولی تو به من قول دادی...

بهم گفتی تا ابد با من میمونی و از سوگند جدا میشی...

توی این مدت ذهن و وجود من رو با حرفات پر کردی و واسم از آینده ی قشنگمون گفتی...

از زندگی دونفره ایی که با هم میسازیم...

-آره چون فکر میکردم تو هنوز هم همون یگانه عشق منی...

ولی در نهایت دیدم که تو شوهر داشتی پریسان...

محرم کسی دیگه بودی و بهش خیانت کردی...

تو به شوهرت پشت کردی ، به کسی که چند سال باهاش زندگی کردی و زیر یک سقف بودی...

به کسی که هیچ عیب و ایرادی نداشت...

به مسیح...

با خودم گفتم تو که با شوهرت اینکار رو کردی چرا با من نکنی...

از کجا معلوم چند سال دیگه من رو هم رها نکنی و با کسی دیگه نباشی؟؟

من دیگه بهت اعتماد ندارم پریسان...

دیگه دوستت ندارم...

تو از من یک نامرد خائن ساختی...

من به رفیقم پشت کردم...

نگاه مات و یخ زده ی پریسان روی دیوار رو به رو خشک شده بود...

دهانش کمی باز و لبانش به طور محسوسی میلرزید...

باورش نمیشد که این صدای سعید است که در گوش هایش میپیچد...

صدای مردی که در اولین روزها ، اولین بود...

مردی که دوستش داشت و به خاطر بودنش به همه چیز پشت کرده بود...

مردی که در تمام سال های دور گذشته ، در سال هایی که دختر جوان و کم سن و سالی بود برایش از عشق گفته بود...

از دوست داشتن و با ارزش بودن...

مردی که او را به خود وابسته کرده بود...

حالا این صدا را دیگر نمیشناخت و این حرف ها باورش نمیشد...

در وجودش هضم نمیشد...

به یک باره همه چیز در نظرش رنگ باخت...

در وجودش تاریک شد...

سیاه شد...


romangram.com | @romangram_com