#یادم_تو_را_فراموش_پارت_267

او با شنیدن کلمه هوس ، آن هم فقط در یک لحظه فرو ریخته بود و به گونه ایی از هم پاشیده بود...

تمام عضلات صورتش منقبض شده و وجودش به یک باره آتش گرفته بود و به شدت میسوخت...

همیشه سعید را عاشق و شیدای خود میپنداشت ، ولی حالا از هوس های انی میشنید...

از خطا و اشتباه...

در تمام این مدت بودنشان را عشق و دوست داشتن ، تصور میکرد نه هوسی آنی...

صدای مواخذه گر سعید او را از دورن افکار نابود کننده اش بیرون کشید و بازهم به درون همان اتاق نفرین شده برگرداند...

-هسچ وقت فراموش نمیکنم که تمامی این قضایا همش تقصیر تو بود پریسان....

تو زندگی جفتمون رو نابود کردی...

تو دیگه نباید میومدی سروقت منی که ، طعم داشتنت رو در گذشته چشیده بودم...

نباید من رو وسوسه میکردی تا یکبار دیگه داشته باشمت...

تا بازم بخوام باشی و من لمست کنم...

من پشیمونم پریسان ، چون...

چون تو تمام معادلات من رو برهم زدی...

تمام تصورات و خیالاتم رو...

تمام باورهام از خودت رو...

در واقع تو اونی نبودی که من همیشه فکرش رو میکردم...

اولش زیاد از حد داغ بودم و به این چیزهاش فکر نمیکردم ، اما رفته رفته به این نتیجه رسیدم که...

پریسان زانوهایش را در بغلش جمع کرد...

با شنیدن حرف های سنگین و درد آور سعید ، لرزش خفیفی بر اندامش نشست و قفسه ی سینه اش تیر کشید...

حالا هر لحظه منتظر شنیدن بدتر ها بود...

سوزنده ترین ها...

حالا داشت ویران میشد تمام باور ها و ارزش هایش...

تمام ان چیزی که عشق میدانست...

دوست داشتن...

حالا بغضی داشت سنگین تر از همیشه و سینه ایی پر درد از نابودی تمامی حس های درون وجودش...

-بایدم پشیمون باش...

استفاده هات رو از من کردی ، لذتت رو بردی حالا هم رفتی پی زندگی آروم و بی دردسر خودت...

ولی آقا سعید خیلی وقت پیش باید به این چیزا فکر میکردی....

باید اون موقع به فکر زن و بچت میبودی ، نه حالا که روزگار من رو تباه کردی...

این تو نبودی که از عشق میگفتی ؟؟

پس چی شد اون عشق آتشینی که ازش دم میزدی؟؟

که شبانه روز تو گوشم میخوندی؟؟

-من اشتباه کردم...

فکر میکردم که هنوز هم دوستت دارم...


romangram.com | @romangram_com