#یادم_تو_را_فراموش_پارت_266
میخوام کنارم باشی و بهم ثابت کنی که دوستم داشتی...
صدای آرام سعید لرز بر اندام پریسان انداخت...
-دوستت داشــتم...
ولی حالا...
پریسان بغض کرد و با تمام دردی که در گلویش حس میکرد فریاد کشید...
پر از درد و بیچارگی...
-اگه نیای امیر میمیره...
پسرت...
اون از توء این رو هیچ وقت فراموش نکن که غیر از یاسمن یه بچه دیگه هم داری...
تو در مقابل اون بچه مسئولی سعید...
دکتر گفت باید از پدرش پیوند بگیره تا بتونه زندگی کنه...
نفس بکشه...
تا زنده بمونه...
واسش پدری میکنی سعید؟؟
تو این کار رو میکنی مگه نه؟؟
صدای فریاد سعید در گوشی تلفن پیچید و در پی آن اشک های پر از درماندگی پریسان بر روی صورتش روان شد...
-نـــــــه پریسان ....
نــــه...
صدای فریاد سعید در گوشی تلفن پیچید و در پی آن اشک های پر از درماندگی پریسان بر روی صورتش روان شد...
-نـــــــه پریسان ....
نــــه...
من هیچ وقت فراموش نمیکنم ،که اون بچه از وجود خودمه...
از توء...
و نتیجه اشتباهات و راه های غلطی که رفتیم...
نتیجه ی بی فکری و هوس های آنی...
من هیچ وقت یادم نمیره...
ولی بازهم نمیتونم همچین کاری رو بکنم پریسان ، خواهش میکنم این رو بفهم...
من نمیخوام زندگی زن و بچه ام رو بهم بزنم...
آرامش رو ازشون بگیرم...
من در مقابل اونا مسئولم ، نه پسر مریضی که نتیجه ی یک خطای بزرگه...
چرا نمیفهمی اگر سوگند بفهمه همه چیز خراب میشه ، مثل زندگی تو و مسیح که خراب شد...
ولی پریسان گویی دیگر چیزی نمیشنید حرف هایش را...
romangram.com | @romangram_com