#یادم_تو_را_فراموش_پارت_265
پریسان از وقتی که فهمیدم امیر از منه ...
از وقتی که روی تخت بیمارستان دیدمش یه لحظه آروم و قرار ندارم...
باور کن حال منم خوب نیست...
زندگیم جهنم شده و دارم از درون میسوزم...
همش جلوی چشمام میبینمش...
هروقت یاسمن رو نگاه میکنم به یاد اون میوفتم...
منم آدمم...
احساس دارم میفهمی؟؟
-مسیح همه چیز رو فهمیده...
سعید با شنیدن صدای لرزان پریسان به یک باره سکوت کرد...
یخ بست...
خشک شد...
همان یک جمله با همان کلمات کم انقدر سنگین بود ،که حس میکرد دارد زیر فشارش له میشود...
استخوان هایش در حال خرد شدن بود و صدایش را به وضوح میشنید...
فکر لو رفتن ماجرا همیشه او را وحشت زده میکرد...
-مسیح همه چیز رو فهمید سعید...
همه چیز رو...
در اون لحظه مثل یه ببر زخمی شده بود...
وقتی نگاهم میکرد حس میکردم ، که دلش میخواد با دندوناش تیکه تیکه ام کنه...
حتی میتونست من رو بکشه...
ولی...
سعید امیر حسین رو ازم گرفت و برد...
بچم رو برد...
سعید نفس عمیق و کش دار ی کشید...
ضربان قلبش به یک باره بالا رفته بود و صدای تپش های پر هراس قلبش را میشنید...
دهانش خشک و بد طعم شده بود و هیچ دلش نمیخواست حرف بزند...
-بیا سعید...
حالا دیگه وقتشه بهم ثابت کنی که دوستم داری و تمام حرف هات حقیقت داشته...
یادته یه روزی بهت گفتم دیگه حرف هات رو باور ندارم...
دوست داشتنت رو...
خواستن از ته دلت رو...
یادته چقدر کفری و عصبانی میشدی؟؟
گفتی بهت ثابت میکنم ولی...
حالا وقتشه...
romangram.com | @romangram_com