#یادم_تو_را_فراموش_پارت_264

به آینده...

حالا دیگه خوب میدونم که اون زمانی که میتونستیم و میخواستیم که باهم باشیم و زندگیمون رو بسازیم ، راه رو کج رفتیم...

ما دو تا با دستهای خودمون گذشتمون رو نابود کردیم...

گذشته ما هرچی که بود دیگه تموم شده بود و ما نباید یک بار دیگه بهش فکر میکردم پریسان ، نباید...

تو دیگه شوهر داشتی...من زن و بچه داشتم...

ما بازهم اشتباه کردیم...

قبول کن که گند زدیم و نتونستیم و جلوی خواسته های دلمون رو بگیریم...

دلی که شاید اشتباه میکرد...

من پشیمونم پریسان چون همه چیز اون جور که میخواستم نبود...

یک قطره اشک از چشمان پریسان پایین چکید...

شنیدن حرف های سعید برایش سخت بود ، هرچند او هم چند روزی میشد که به این چیزها فکر میکرد...

ولی بازهم دلش نمیخواست قبول کند ، که اشتباه کرده و راه را غلط رفته...

حالا فقط یک چیز برایش اهمیت داشت و به نظرش حالا بهترین فرصت بود...

تصویر کودک بیمار و گریانش یک لحظه از جلوی چشمانش کنار نمیرفت...

تصویر چشمان سوخته و به یادگار مانده اش...

کودکی که انگار زندگی اش به بازی گرفته شده بود...

کودکی که متعلق به مردی بود ، که دوستش داشت و زمانی او را شوهر خود میدانست...

-سعید؟؟

ما اشتباه کردیم مگه نه؟؟تو هم این رو قبول داری؟؟

-آره پری قبول دارم...

ما نباید گذشته رو زیر و رو میکردیم و دوباره و کنار هم قرار میگرفتیم...

راه ما خیلی وقت بود که جدا شده بود...

چیزی که خراب بشه هم دیگه ساخته نمیشه...

هیچ وقت...

-درسته...

خطا کردیم و حالا باید تاوانش رو هم پس بدیم...

تاوان اشتباهاتمون رو...

هر دومون...

هم من و هم تو...

-منظرت چیه پریسان؟؟

تو فکر میکنی فقط خودت سختی کشیدی و من دارم راحت و آسوده زندگی میکنم...

چرا نمیفهمی منم دارم عذاب میکشم لعنتی...

منم شبها خواب ندارم...

همش کابوس ... ترس ... وحشت ...


romangram.com | @romangram_com