#یادم_تو_را_فراموش_پارت_263
و حالا فقط یک ماه تا قرار عقد رسمی شان مانده بود...
تا پیوند ابدی و همیشگی شان...
و در همان روزها سعید و پریسان هر دو باهم ، در دست یکدیگر در حالی که غرق در رویا ها و آرزوهای خودشان بودند ، به سمت جواهر فروشی رفتند و حلقه های زیبا و هم شکلی خرید و با کلی شادی و خنده در جشنی دونفره در دست کردند و به گونه ایی نامزد و از آن یکدیگر شدند...
با شنیدن صدای نفس های سعید و همچنین صدای آرام و گرفته اش ، گوشی را محکم تر در میان دست فشرد و به گوشش چسباند...
میخواست تک تک کلمات را ، با تمام وجود بشنود...
حس کند...
بازهم مثل گذشته های دور...
به یاد شیرینی آن روزهای از دست رفته و فنا شده...
-چی شده که این حرف ها رو به من میزنی؟؟
منی که همیشه پای حرفم بودم ، ولی این تو بودی که رفتی و نپذیرفتی...
تو ازم بریدی و باورت رو از دست دادی...
نکنه یادت رفته؟؟
یادت رفته التماس هام رو؟؟
پریسان هم زمان با تکان دادن سرش ، آب دهانش را به سختی قورت داد...
در حالی که حس میکرد تمام گلویش ورم کرده و توان سخن گفتن ندارد ولی باید حرف میزد...
-یادم نرفته...
هیچ وقت هم یادم نمیره...
من همیشه با گذشته ام زندگی کردم سعید...
با تو...
با یاد با هم بودنامون و خاطرات خوبمون...
دلم...
دلم تنگ شده واسه اون روزها...
خیلی تنگ شده...
-این تو بودی که با لج و لجبازی خرابش کردی وگرنه الان...
سعید نفسش را در گوشی فوت کرد...
پر از آه و حسرت...
-قبول کن که ما اشتباه کردیم پریسان...
هر دومون اشتباه کردیم...
پریسان پلک هایش را روی هم گذاشت و به صدای آرام سعید گوش کرد...
از پذیرفتن اشتباهاتش متنفر بود...
-من توی این چند روز خیلی فکر کردم...
به گذشته...
به حالا ....
romangram.com | @romangram_com