#یادم_تو_را_فراموش_پارت_262
هر روز و هر ساعت را در کنار یکدیگر و باهم سپری میکردند...
هر روز وابسته تر...
نزدیک تر...
سعید بعد از گذشت مدتی که از احساس خودش و پریسان مطمئن شد ، ماجرا را با خانواده اش در میان گذاشت...
از همان اول پریسان را برای زندگی اش میخواست...
برای همسری اش...
به آنها نیز گفته بود که دلبسته ی یکی از همکلاسی هایش شده ، بدون گفتن داشتن رابطه دونفره شان...
مادرش که از سرو سامان گرفتن و ازدواج پسرش خوشحال شده بود ، سریعا قرار خواستگاری را گذاشت و از خواسته ی پسرش استقبال کرد، ولی در همان جلسه ی اول و با دیدن خود پریسان و مادرش به شدت با این وصلت مخالفت کرد...
خودشان خانواده ی مذهبی و معتقدی بودند و به نظرش پریسان و مادرش زیاد از حد مدرن و باز و امروزی...
سعید همان شب نیز ، بعد از کلی داد و فریاد در خصوص خواستن پریسان و دوست داشتنش از خانه بیرون زد در حالی که بیش از همه از دست خود پریسان عصبانی بود...
به او در مورد اخلاقیات و اعتقادات خانواده اش گوشتزد کرده بود و از او خواسته و خواهش کرده بود ، کاملا پوشیده در جلسه ی خواستگاری حاضر شود ، ولی آن شب پریسان برخلاف تمام حرف هایش عمل کرده بود و با کت و دامنی کوتاه در حالی که موهای روشنش را دورش رها کرده بود جلو رویشان ظاهر شده بود...
پس از گذشت چند روز سعید هنوز هم به گونه ایی با خانواده اش در قهر به سر میبرد و با آنها سر و سنگین رفتار میکرد تا بلکه نظرشان را عوض کند...
در حالی که تقریبا سه روزی میشد که به دانشگاه نرفته و جواب تماس های پریسان را هم نمیداد...
بلاخره بعد از چهار روز که به دانشگاه برگشت ، دعوای سفت و سختی با پریسان به راه انداخت...
او را به شدت مواخذه کرد ، که چرا به حرفش گوش نداده و در این مورد حساس و با وجود دانستن اخلاقیات خانواده اش ، لجبازی کرده ...
پریسان هم در جوابش گفته بود :
- تو و خانواده ات باید مرا همانگونه که هستم بخواهید...
و من اینگونه ام...
در ضمن آخرش که چه؟؟
تا کی میتوان ظاهر سازی کرد و خانواده ات را فریب داد...
آخرش که مادرت متوجه شخصیت من و خانواده ام میشوند ، پس جنگ اول به از صلح آخر...
من نمیخواهم تا آخر عمر خانواده ات با من دشمن باشند...
میخواهم با تو زندگی کنم....
آن هم در آرامش...
در ضمن اگر تو مرا دوست داری و برای زندگی ات میخواهی باید با خانواده ات صحبت و آنها را راضی کنی...
باید روی خواسته ات بایستی و از حرفت کوتاه نیایی...
سعید یک سال با مادر و دیگر اعضای خانواده اش حرف زد و کلنجار رفت ، ولی هیچ فایده ایی نداشت و نظر انها به هیچ عنوان تغییر نمیکرد...
مادرش میگفت خودم برایت دختر مناسب و براندازه ایی انتخاب میکنم و سعید میگفت زن آینده ام را باید خودم انتخاب کنم...
کسی را که دوستش دارم...
و در آخر که دید نه خانواده اش راضی به این ازدواج میشوند و نه خودش میتواند از پریسان بگذرد و رهایش کند ، با پریسان قرار گذاشتند که پنهانی ازدواج کنند و بعد از عقد شدن و تمام شدن همه چیز به خانواده اش اطلاع دهد...
پریسان با اینکه اول راضی به اینگونه عروس شدنش نبود ، ولی در آخر راضی شد...
به نظرشان این تنها راه ممکن بود...
مادرش هم که از اول در جریان رابطه و دوست داشنشان بود ، با این قضیه مخالفتی نداشت و بیش از هر چیزی در فکر درست شدن کارهایش و رفتن به انگلیس نزد پسرش بود...
romangram.com | @romangram_com