#یادم_تو_را_فراموش_پارت_261

سعید سرش را روی شانه کج کرد و انگشتان دستش را در میان دستان گرم پریسان قفل کرد...

-فکر میکنم قبلا هم دراین باره حرف زدیم عزیزم...

من واقعا نمیخوام تا همه چیز قطعی و عملی نشده کسی چیزی بفهمه ، چون ممکنه برنامه هامون به هم بخوره و همه چیز خراب بشه...

من دلم نمیخواد هیچ مانعی پیش بیاد پری میفهمی این رو؟؟

خودت که در جریان هستی و همه چیز رو میدونی ، پس دیگه چرا از من توضیح میخوای؟؟

من دیگه حال و حوصله ی کلنجار رفتن و دعوا و مرافه با خانوادم رو ندارم عزیزم...

نمیخوام بازهم چیزی به گوششون برسه ، یا چیزی ببینن تا بازهم حرفها و نصیحت ها شروع بشه...

نمیخوام...

پریسان به چشمان تیره و دردمند سعید خیره شد...

میدانست...

همه چیز را در مورد خانواده ی سعید و مخالفت سرسختشان میدانست...

-ولی سعید من دیگه ازین وضع خسته شدم...

دلم میخواد همه بدونن ما با هم هستیم...

مال هم...

من میترسم از دستت بدم...

میفهمی حا من رو؟؟

خیلی به بودنت عادت کردم و نمیتونم حتی فکرش رو بکنم که یک روز نباشی سعید...

-نگران نباش خانوم کوچولوی من ، به زودی میفهمن عزیزکم...

همه ی دنیا میفهمن...

فقط بزار تا اون روز ، تا یک ماه دیگه همه چیز مسکوت و آروم بمونه...

حالا هم بهتره زودتر بریم تا استاد شاکی نشده ، دیگه چیزی تا شروع کلاس نمونده...

پریسان با اینکه دلش نمیخواست بروند ، ولی مطیعانه سرش را تکان داد و قدم هایش را همانند سعید تند کرد و با هم به سمت دانشگاه راه افتادند...

تقریبا دو سالی از شروع رابطه شان میگذشت...

دوسال از دل بستن و دوست داشتنشان...

از همان اوایل ورود به دانشگاه و از همان ترم اول ، در برنامه های گروهی و کوه نوردی های صبح های جمعه ، همدیگر را دیده و از هم خوششان آمده بود...

دقیقا در همان روزهایی که خانواده ی مذهبی و متعصب سعید ، برای ازدواجش پافشاری میکردند و هر روز کسی رو به او معرفی میکردند و میخواستند قراری برای خواستگاری بگذارند...

ولی سعید از تمامی آن پیشنهاد ها و قرار ها سر باز میزد و به شدت مخالفت میکرد...

هر بار در خانه شان بحث پیش می آمد و در آخر هم کار به دعوا و بیرون زدن از خانه میکشید...

در آن روزها به هیچ عنوان در حال و هوای ازدواج کردن نبود...

میخواست درسش را تمام و بعد کاری مناسب برای خودش دست و پا کند ، ولی اصرار و پافشاری های خانواده و بیش از همه مادرش تمامی نداشت و بیش از هروقت دیگری او را عصبی و پریشان میکرد...

در همان روزهایی که دلخوری و بحث هایش ، با مادرش تمامی نداشت با پریسان آشنا شد...

با پریسان آرام گرفت...

از همان اول حس خاص و عجیبی نسبت به آن دختر زیبا داشت وهر روز که میگذشت بیشتر به این پی میبرد که او را دوست دارد و میخواهد و سرانجام در یکی از اردوهای دانشگاهی به مقصد پیست اسکی ، به او پیشنهاد آشنایی داد و پریسان هم که از قبل از سعید خوشش آمده بود قبول کرد و رابطه شان شکل گرفت...




romangram.com | @romangram_com