#یادم_تو_را_فراموش_پارت_260
بهم بگو که چرا من انقدر دوستت دارم ؟؟
اینجور دیوانه وار میخوامت و نمیتونم هیچ جوره ازت بگذرم؟؟
تو با من چیکار کردی دختر...
پریسان یک تای ابرویش را بالا انداخت ، در حالی که لبخند عمیق و طنازی بر لبانش نقش بسته بود و چشمان خمارش از خوشی میدرخشید...
-خب حتما خواستنی هستم دیگه...
سعید چشمانش را باریک کرد و از پشت کمرش را چسبید و او را کاملا به خودش چسباند...
با لحن پر وسوسه و گرما بخشش...
-و اون وقت خواستنی رو باید چیکار کرد؟؟
پریسان با لبخند سرش را روی سینه ی سعید گذاشت و چشمانش را بست...
در حالی که صدای کوبش قلبش را میشنید و لبریز از حس خواستن و دوست داشتن میشد...
-دلم واست تنگ شده بود عزیزم...
این سفر واقعا طولانی شد...
سعید دل من دیگه طاقت این همه دوری رو نداره...
دیگه بدون تو نمیتونم زندگی کنم...
دیگه زندگی بی تو معنایی نداره...
سعیدکمرش را نوازش گونه لمس کرد ، همراه با زمزمه های درگوشی اش...
-دل منم تنگ شده بود نازنینم...
آخه تو عمر منی...
نامزد خوشگل خودم...
سپس نگاهی به اطرافش انداخت و پریسان را از خودش دور کرد...
-عزیزدلم ممکنه کسی این اطراف ما رو ببینه...
نزدیک دانشگاهم هستیم دیگه بدتر...
پریسان با گرفتگی تمام ، اخم کرد و رویش را در جهت مخالف برگرداند...
این موضوع همیشه دلخور و ناراحتش میکرد...
این حساس بودن های سعید و زیادی محتاط بودنش...
حتی در تمام این مدت سعید مانع از این شده بود ، که پریسان در رابطه با حس درونی اش با نزدیک ترین دوستانش صحبت کند...
-سعید چرا دلت نمیخواد کسی ما رو با هم ببینه؟؟
اصلا مگه چه اشکالی داره؟؟
بزار همه بدونن...
ما که قراره تا ماه آینده ازدواج کنیم ، خودت گفتی نکنه یادت رفته پس این همه حساسیت و احتیاط واسه چیه؟؟
هروقت با منی بیشتر از اینکه حواست با من باشه ، فقط مراقبی تا کسی متوجه ما نشه...
کسی نبینه...
romangram.com | @romangram_com