#یادم_تو_را_فراموش_پارت_259

پریسان در میان اشک های خشکیده اش بغض کرد...

به یاد گذشته ها بغض کرد...

به یاد از دست رفته ها...

-گفته بودی هیچ وقت رهام نمیکنی...

هیچ وقت تنهام نمیزاری...

هیچ وقت ازم نمیگذری...

چی شد که انقدر ساده گذشتی و رفتی؟؟؟

رهام کردی...

دیگه دوستم نداشتی سعید؟

نداشتی...





برای چندمین بار مچ دستش را تا جلوی چشمانش ، بالا آورد و به ساعت مچی زیبا و اهدایی اش نگاه کرد...

با دیدن ساعت ، نفسش را با صدا به بیرون فرستاد و باز هم به دیوار پشت سرش تکیه داد...

در حالی که با گذشت هر دقیقه کلافه تر و صد البته دلتنگ تر میشد...

45 دقیقه از آمدنش به پارک نزدیک دانشگاه ، که به دلیل نزدیک و آرام بودن محل اصلی قرار هایشان بود ، میگذشت و او هنوز پیدایش نبود...

در حالی که نگاه بی تاب و دل تنگ اش به اطراف میچرخید ، پایش را عصبی تکان میداد و هنوز منتظر سرجایش ایستاده بود و با انگشت شصت ، حلقه ی پر نگینش را در انگشت میچرخاند...

حلقه ی نشان کرده ی دوست داشتنی اش را...

پس از گذشت چند دقیقه دیگر ، در حالی که دیگر طاقت و تحمل اش برای بیهوده منتظر ماندن را از دست میدادکیفش را روی شانه جا به جا کرد و با صدای بلندی گفت :

-اصلا به درک ، میخوام که صد سال دیگه هم نیای من که رفتم...

ولی هنوز یک قدم هم برنداشته بود ، که صدایی دقیقا از پشت سرش در فضای خلوت و دنج پارک پیچید ، که او را در جایش متوقف و قدم هایش را سست و بی حرکت کرد...

-تو طاقت میاری من رو صد سال نبینی بی انصاف؟؟

تو که میگفتی یک ساعتم طاقت نبودنت رو ندارم پس چی شد ؟؟

پریسان با شنیدن صدای شاد و سرحال سعید به سمتش برگشت...

در حالی که از بلاخره آمدن و دیدنش بعد از چند روز ، در دلش شوقی بی نهایت بر پا بود ، ولی اخم هایش را در هم کشید و دست به سینه رو به رویش ایستاد...

-وقتی که بعد از چند روز دوری این همه من رو منتظر میزاری ، آره دلم میاد چرا که نه ...

سعید با لبخند ابرویی بالا انداخت و نزدیکش شد...

نگاه سوخته و پر از خواستنش ، دور تا دور صورت به ظاهر عصبانی پریسان گشت و در چشمان براق و زمردی اش قفل شد...

در حالی که صدایش را به طرز عاشقانه ایی پایین آورده بود...

-چرا هر روزی که میگذره زیبا تر از قبل میشی؟؟

خواستی تر...

سپس قدمی دیگر به سویش برداشت و هم نفس با او ایستاد...

-هان پری من؟؟

تو میدونی چرا؟؟


romangram.com | @romangram_com