#یادم_تو_را_فراموش_پارت_258

هرکاری حتی لو دادن عشق دیرینه و کهنه اش...

راز چندین و چند ساله اش...

قفل گوشی اش را باز کرد ...

لیست تماس هایش را باز کرد و بی معطلی ، بدون لحظه ایی شک و تردید شماره ی سعید را گرفت...

به اعداد حک شده روی گوشی اش زل زد و فکر کرد...

برای چند لحظه کوتاه به این فکر کرد که ایا ارزشش را داشت؟؟

ایا همه چیز همانطور که میخواست شده؟؟

به خودش ... به سعید ... به امیر حسین

فکر کرد...

به مسیح و سوگند که بهترین دوستش بود...

قطره اشکی درشت از میان مژه هایش پایین چکید و ارام با خود زمزمه کرد...

-نــــه...

ارزشش رو نداشت...

حرصی توام با خشم در وجودش جان گرفت...

خودش به سختی و به بدترین شکل غافل گیر شده بود...

ناسزا شنیده بود...

با خودش به این فکر میکرد که او به تنهایی مستحق تحمل این همه ترس و عذاب نبوده...

او در این قضیه تنها نبوده...

سعید هم همراهی اش کرده...

او هم باید باشد...

هر دو باهم گذشته را تباه کرده بودند...

به همسرانشان خیانت کرده و لذت برده بودند و حالا هم باید با هم عذاب میکشیدند...

انگشتش روی دکمه ی اتصال فشرده شد...

او به تنهایی نمیتوانست جور این همه سختی و تباهی را بکشد...

او از تنهایی در هرشرایطی متنفر بود ، حتی مرگ...

صدای بله گفتن سعید او را از افکارش بیرون کشید...

سرفه ی کوتاهی کرد ، تا صدای خش دار و گریانش کمی صاف شود...

-بله؟؟

پریسان چشمانش را برهم فشرد و سرش را به در تکیه داد...

-سعید؟؟

صدای نفس کشیدن های بلند و کلافه ی سعید و فوت کردن هوای درون ریه هایش ، در گوشی پیچید...

سعیدی که در تمام این دو روز کوچکترین خبری از او نگرفته بود و به گونه ایی از همه چیز و همه کس گریخته بود...

گویی او هم به این نتیجه رسیده بود که ارزشش را نداشت...

-خوبی؟؟


romangram.com | @romangram_com