#یادم_تو_را_فراموش_پارت_257
پسری که چند روز دیگر وارد شش ماهگی اش میشد...
کاملا به سمت عقب برگشت و به در بسته تکیه داد...
اشک در چشمان سبزش حلقه بست و با هق هق های یکی در میانی ، روی گونه های رنگ پریده اش چکید...
نمیتوانست برود...
پاهایش توان رفتن و فرار کردن نداشت...
نه بدون پسرش...
او را دوست داشت...
میپرستید...
مادرش بود و از شیره ی وجودش به او خورانده بود...
دستش را روی دهانش گذاشت...
دهانی که هنوز هم درد میکرد و طعم شوری خون میداد...
نگاهش روی تخت چرخید و صدای هق هق های پر گریه اش ، در فضای خالی اتاق پیچید...
اصلا نمیدانست فرزندش کجاست و او را کجا برده اند...
فکر نبودن و از دست دادنش کمرش را میلرزاند...
میترسید مسیح بلایی سرش بیاورد...
مسیحی که حالا به خوبی میدانست دیگر پدر ان بچه نیست و تمام ترس پریسان انتقام سخت و سنگینش بود...
انتقامی که به گرفتن زندگی پسرش ختم میشد...
مرگش اش...
مسیح گفته بود...
اخطارش را داده و او را تهدید کرده بود...
میدانست که باید کاری کند...
داشت دیر میشد...
نگاهش روی ساعت نصب شده بر دیوار چرخید...
20دقیقه از رفتن مسیح میگذشت...
20 دقیقه از تو دهنی خوردنش...
از کثافت نامیده شدنش...
20 دقیقه از تمام شدن خودش و فرزندش...
داشت زمان را از دست میداد...
نمیتوانست و نمیخواست کوچکترین ریسکی کند...
در میان اشک های گرم و تمام نشدنی ، دست داخل کیفش برد و موبایلش را بیرون کشید...
به صفحه ی سیاه مانیتورش خیره شد...
دیگر برایش هیچ چیز مهم نبود ، فقط میخواست جان پسرش را نجات دهد...
جان امیر حسین کوچک اش را که در دستان خصمانه و زخمی مسیح اسیر بود...
در ان لحظه در میان تمام ترس ها و نگرانی هایش ، حاضر بود هرکاری بکند تا پسرش را نجات دهد...
romangram.com | @romangram_com