#یادم_تو_را_فراموش_پارت_256
نگران بود و حس بدی در تمام وجودش رخنه کرده بود...
میترسید...
از همه چیز...
پس از چند لحظه سرش را کمی بالا اورد و به فضای خالی و ساکت اتاق خیره شد...
اتاق محکومیت و رسوایی اش...
حالا دلش میخواست فرار کند...
به نظرش باید از انجا میرفت و تا میتوانست دور میشد...
به هیچ عنوان نمیتوانست ، رفتار مسیح را در چند ساعت اینده پیش بینی کند...
مسیحی که او را تهدید کرده بود...
گفته بود فقط یک ساعت...
و از ترس آن تهدید ها و خشم ها ، نه تنها دلش بلکه تمام وجود ، به او میگفت که جانش را بردارد و از انجا برود...
چشم هایش را باز و بسته کرد...
نفس کوتاه و تکه تکه ایی کشید...
شاید این بهترین کار بود...
دور شدن...
فکر رفتن و گریختن از میان دستان مسیح ، شور و اضطرابش را بیشتر کرده بود...
کنار شقیقه هایش به شدت نبض میزد و قلبش تند و سریع در سینه میتپید...
دست سرد و بی حسش را بر دیوار گرفت و سعی کرد روی پاهایش بیاستد...
پاهایی که ناتوان تر از همیشه بود...
با قدم های لرزان و کوتاهی به سمت مبل رفت و کیف دستی کوچک اش را در میان دستانش فشرد...
دیگر دلش نمیخواست در این اتاق باشد...
حالش داشت بهم میخورد...
حالش هیچ خوب نبود...
باید میرفت تا کمی ارام شود...
تا کمی از ترسش کم شود ، بلکه بتواند خوب فکر کند و چاره ایی بیاندیشد...
با این افکار به طرف در حرکت کرد ، دستش را روی دستگیره فشرد...
در همان لحظه چیزی در ذهنش روشن شد...
پیش چشمانش جان گرفت...
تصویری...
صدایی...
رنگی...
دستش روی دستگیره ی در لغزید...
ناخداگاه به سمت عقب برگشت و به پشت سرش چشم دوخت...
چشمانش لرزید از دیدن تخت خالی از حضور پسر 5 ماهه اش...
romangram.com | @romangram_com