#یادم_تو_را_فراموش_پارت_255

گوش هایم کر شد...

چشم هایم بسته و قلبم بی تپش...

-مامان؟؟

مامان پسرت تباه شد...

تموم شد...

کشته شد...

کمرم شکست مامان...

امیر حسین از من نیست مامان...

حرومی مامان...

حرومی...



زانو های بی حال و بی حرکت اش را ، در سینه جمع و دستانش را از زیر شال نازک و حریرش داخل موهای زیتونی اش فرو برده بود...

نگاه پوچ و خالی اش به سرامیک های سفید زیر پایش بود و سرش را در میان دستانش میفشرد...

محکم و با حرص...

با ناراحتی...

با شک و ناباوری که هنوز به یقین نرسیده بود...

نمیدانست چه مدت گذشته و او هنوز همانطورگیج و مبهوت ، روی زمین ، تکیه بر همان دیواری که از ترس مسیح به ان چسبیده بود نشسته و کوچکترین تکانی نمیخورد...

در واقع توان حرکت کردن و بلند شدن از روی زمین را نداشت...

در ان حتی لحظه توان نفس کشیدن هم نداشت...

ذهنش مدام پر و خالی میشد...

لحظه ایی پر از افکار مختلف و لحظه ایی بعد خالی خالی...

تنش برای لحظه ایی از گرما میسوخت و چند ثانیه بعد از سرما ، از دورن و بیرون میلرزید...

افکار بی نظم و نامشخص اش ، او را پریشان تر میکرد...

درمانده تر...

هنوز هم باورش نشده بود ، که چه شده و چه بلایی بر سرش آمده...

هنوز هم گیج و متعجب بود...

در شکی عمیق...

گویی رفتار و حرفهای بی حاشیه و بی مقدمه ی ، مسیح او را از پا دراورده و فلج کرده بود...

در ان لحظه اصلا نمیدانست باید چکار کند...

نمیداست درست ترین کار چیست...

هیچ نمیدانست...

فقط میدانست و به خوبی حس میکرد ،که اوضاع خراب تر از انچه که فکرش را میکرد شده...

حالت تهوع و سرگیجه ی بدی داشت و دلش از ترس و استرس زیر و رو میشد...

از دلهره و آشفتگی...


romangram.com | @romangram_com