#یادم_تو_را_فراموش_پارت_254
با شنیدن صدای خاله به خودم اومدم...
در حالی که حس میکردم ، پاهام و همه ی وجودم سنگین شده ، سعی کردم تکون بخورم ولی نمیتونستم...
انگار که پاهام به زمین چسبیده باشه...
میخ شده باشه...
مهدیس بی اینکه اشک های رون شده بر صورتش رو پاک کنه به سمت مسیح قدم برداشت و کنار مادرش نشست...
دستاش رو دو طرف صورت قرمز شده از عصبانیتش گذاشت و بازهم اشک ریخت...
-آروم باش عزیزدلم...
آروم باش دردت به جونم...
مسیح به مهدیس نگاه کرد...
-دیدی آخر چی به روزم اومد؟؟
دیدی بدبخت عالم شدم؟؟
دیدی مردم مهدیس دیدی؟؟
مهدیس که از گریه ی زیاد به هق هق افتاده بود سرش رو تکون داد...
-اینجور...
اینجوری نگو...
نگو مسیح...
خاله مریم بی تابانه نگاهش از مهدیس به سمت مسیح میچرخید...
اون هم مثل من از هیچی خبر نداشت...
اون هم دلش مثل سیر و سرکه میجوشید...
-چی شده مادر؟؟
یکیتون به من بگید چی شده آخه؟؟
نکنه واسه امیرم اتفاقی افتاده...
سپس دستش را روی پاهای مسیح گذاشت...
ملتمس...
-تو رو به خاک پدرت بگو...
مسیح دیگر فریاد نمیزد و صورتش خشمگین نبود...
فقط غم بود...
داغ بود...
کاملا روی زمین نشست و سرش را پایین انداخت...
با نشستنش من هم طاقتم رو از دست دادم...
پاهای چسبیده شدم به زمین خم شد و روی همون زمین نشستم...
در حالی که انتظار میکشیدم هرلحظه مسیح خبر از دست رفتن پسر معصومش رو بده...
خبر داغدار شدن و سیاه پوش شدنش رو...
ولی گوش هایم از صدای زخم آلود و پر کینه اش داغ شد...
romangram.com | @romangram_com