#یادم_تو_را_فراموش_پارت_253

مسیح هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود ،که با زانو محکم روی زمین خورد...

افتاد...

جلوب چشم های بی تاب و بی قرار من فرو ریخت...

شکست...

صدای بلند نفس کشیدن هاش رو میشنیدم...

صدای بی تابی اش رو...

پس از چند لحظه ی کوتاه ، سرش رو به سمت آسمون بلند کرد و از ته دلش فریاد زد...

فریادی که تنم رو لرزوند...

که قلبم رو سوزوند...

که باعث شد چشمام رو ببندم ، تا دیگه نبینم عشق نابود شدم رو...

-خــــــــــــدا...

خدایــــا...

کجــــــــــــایی؟؟

به چند ثانیه نکشید که مهدیس و پشت سرش خاله مریم ، با قیافه های متعجب و شک زده وارد حیاط شدن...

خاله هراسان به سمت مسیح دوید ولی مهدیس...

نگاهم روی مهدیس خشک شد...

انگار که بدونه...

خبر داشته باشه و منتظر مونده باشه...

به ستون در تکیه داده بود و آروم اشک میریخت...

چیزی ته دلم فرو ریخت...

نکنه پسرش رو از دستت داده باشه؟؟



نگاهم از مهدیس به سمت خاله مریم چرخید ، در حالی که دست و پاش رو گم کرده بود به مسیح التماس میکرد...

دستای پر قدرت مسیح رو توی هوا گرفته بود ، ولی نه زورش به مسیح میرسید و نه باعث میشد که اون ساکت بشه...

مسیح به هیچ عنوان آروم نمیشد...

فریاد میزد و خدا رو صدا میزد...

از ته دلش زجه میزد و با خشم و غضب خداش رو صدا میزد...

-چرا با من اینــــــــکار رو کردی؟؟

چرا مــــن لعنتی؟؟

چــــــــــــرا؟؟

خاله با چشم های اشکیش به طرف مهدیس و بعد هم من چرخید...

-چرا اونجا وایسادین من رو نگاه میکنید...

این بچه داره خودش رو میکشه...

تو رو خدا یکی به فریادم برسه...


romangram.com | @romangram_com