#یادم_تو_را_فراموش_پارت_252

انگار که کسی با مشت های محکم و گره کرده بهش ضربه بزنه...

ضربه بزنه تا بلکه خالی بشه...

راحت بشه...

با هر صدای کوبشش ، چشمهای من هم بهم میخورد...



از کنار حوص سنگی بلند شدم و با قدم های بلندی خودم رو به در رسوندم و بی معطلی بازش کردم...

میدونستم اگر تا چند لحظه ی دیگه این در محکم و فلزی باز نشه شکسته میشه...

با باز شدن در چهره ی بهم ریخته و داغون مسیح ، همراه با چشمهای به خون نشستش مثل سوزنی تیز توی چشمهام فرو رفت...

چشمهام سوخت...

لب های باز مونده از تعجبم تکانی خورد و زبانم بی اختیار توی دهانم چرخید...

-مسیح؟؟

چرا این شکلی شدی؟؟

ولی مسیح هیچ جوابی بهم نداد...

گوش های من نشنید جوابش رو...

اصلا انگار من رو نمیدید...

حس نمیکرد...

با دقت بیشتری نگاهش کردم...

پریشون احوالی و حال خرابش ، از اون چیزی که فکر میکردم بیشتر بود...

فجیح تر...

با خودم زمزمه کردم غم اون بچه با تو چه کرده مسیح؟؟

ولی مسیح زمزه های آرومم رو نشنید...

در رو با شتاب هل داد و وارد حیاط بزرگ خانه شد...

در رو پشت سرش بستم و با نگرانی به طرفش برگشتم...

در حالی که مدام با خودم میگفتم چرا هنوز هم از ناراحتیش دیوونه و از پریشون احوالیش ویرون میشم...

اون که دیگه مسیح من نیست...

عشق من نیست...

اون حالا یک مرد زن و بچه دار بود و من هیچ حقی نسبت به اون نداشتم...

هیچ حقی...

مردی که غم و غصه ی تنها پسرش ویرونش کرده...

پسری که ثمره ی عشقش بود...

داشتم به عشقش و عشقم فکر میکردم که صحنه ی رو به روم تمام افکارم رو ازم گرفت...

تمام هستیم رو...

تمام عشقم رو...

تمام عشقش رو...


romangram.com | @romangram_com