#یادم_تو_را_فراموش_پارت_251

سرم رو به یکی از دستام تکیه دادم ...

سری که منگ بود و درد میکرد...

دردی که میدونستم به خاطر بی خوابی دیشب هست...

دست دیگه ام رو داخل آب خنک فرو بردم و با سر انگشتام روی آب زلال و پلک موج درست کردم...

درست عین بچگی هام...

نگاهم رو به شفافی آب دوختم و ماهی های قرمزی که توی آب شنا میکردن و از این طرف به اون طرف میرفتن...

بازهم فکرم پر کشید به سمت مسیح...

با خودم فکر کردم ، که الان چه حالی میتونه داشته باشه...

مریضی پسرش ، پاره ی تنش ، حتما واسش خیلی سخت و سنگین بوده و هست...

وقتی دیشب خاله مریم از اتفاقی که واسه امیر حسین کچولو که تاحال حتی یک بار هم ندیدمش گفت ، واقعا شک زده و غمگین شدم...

از دیشب تا حالا حرف های خاله به شدت افکارم رو بهم ریخته و اقعا ناراحتم کرده بود...

خیلی خوب میدونستم که مسیح چقدر بچه ها رو دوست داره ...

یادمه وقتی که از مهدیس شنیدم همسرش باردار شده ، با تمام ناراحتی و حسادت هایی که توی وجودم داشتم ، ولی بازهم واسه مسیح ، فقط واسه مسیح خوشحال شدم...

مهدیس؟؟

از فکر مهدیس نفسم رو آه مانند به بیرون فرستادم...

بهش که فکر میکردم سرم بیشتر درد میگرفت و معده ام هم بیشتر میسوخت...

مهدیس هم حال خوشی نداشت...

تقریبا از یک ساعت پیش که به خونه برگشته ، یک راست به اتاقش رفت و کلمه ایی با کسی حرفی نزد...

چهره اش از هروقت دیگه ایی گرفته و نگران تر بود...

و این اولین بار بود که از ناراحتی هاش با من حرف نزد و هیچ چیزی بهم نگفت...

میدونستم که اون هم واسه پسر برادرش غمگین و نگران هست ، ولی نمیدونم چرا انقدر دلم شور میزنه...

نگاه مهدیس یک جوری بود...

نگاهش ته دلم رو خالی میکرد و باعث میشد ، تمام وجودم آشوب بشه...

من از این آشوب بودن و دلهره های بی امان متنفر بودم...

از دیشب که پام رو توی این خونه گذاشتم ، تا همین الان دلشوره برای لحظه ایی رهام نکرده...

نگاهم رو از اب گرفتم و به آسمان نگاه کردم...

-خدایا چرا انقدر نگرانم؟؟

چرا آروم نمیشم؟؟

داشتم به نگرانی های اخیرم فکر میکردم ، که صدای کوبیده شدن محکم در فلزی خانه باعث شد از جا بپرم...

قلبم محکم و پر صدا توی سینه ام میزد و حال بدم هر لحظه بدتر میشد...

انگار که اتفاق بدی افتاده باشه...

مثل یک خبر شوم...

یه خبر نحس...

در پشت سر هم کوبیده میشد...


romangram.com | @romangram_com