#یادم_تو_را_فراموش_پارت_250

باورش نمیشد دستانی که روزی نوازش گر او بود ، حالا در دهانش کوبیده شده باشد...

مسیح با دست محکم چانه اش را که به شدت درد میکرد ، در میان دستانش به سمت بالا گرفت و فشرد...

-خوب به حرفم گوش کن ببین چی بهت میگم...

فقط یک ساعت...

یک ساعت وقت داری که بری و با پدر بچت برگردی وگرنه خودم جنازه اش رو تحویلت میدم...

شک نکن که این کار رو میکنم...

خودت این رو خیلی خوب میدونی که وقتی یک حرفی رو بزنم بهش عمل میکنم...

حالا دیگه خودت میدونی...

با تمام شدن حرفش او را رها کرد و عقب ایستاد...

دکتر نامجو که دیگر صبرش لبریز شده بود قدمی به سمت جلو برداشت...

صدایش بلند و پر تحکم بود...

-مسیح؟؟

برو بیرون لطفا...

مسیح هم دیگر دوست نداشت در آن اتاق نفرین شده بماند...

میخواست از آنجا برود و هرچه میتواند دور شود...

نه به خاطر تحکم صدای دکتر ، بلکه دیگر طاقت ماندن نداشت...

طاقت این همه خود دار بودن و دم نزدن...

حالا ظرفیتش پر بود و میدانست دیگر نمیتواند این بغض و این درد شدید گلویش را تحمل کند...

هنوز هم دلش میخواست پریسان را بکشد...

خونش را بریزد...

ولی اول از هرچیزی باید احساس را در وجود خود میمشت...

دوست داشتن را...

با چند قدم خودش را به در رساند و از اتاق خارج شد...

با قدم هایی که سست تر از هروقت دیگری بود...

با گلویی که به شدت مسوخت و درد میکرد...

با قلبی که شکسته بود...

با غیرت و غروری که زیر سوال رفته بود...

به بازی گرفته شده بود...





با بی حوصلگی تمام و معده دردی که از دیشب امانم رو بریده از سالن ساکت و نیمه روشن بیرون اومدم...

حالا تو فضای باز و پر اکسیژن حیاط بهتر میتونستم نفس بکشم...

کمی سرم رو به سمت آسمان ابری و گرفته گرفتم و نفس های عمیق و طولانی کشیدم...

سپس کنار حوض گرد و سنگی ، دوست داشتنیم نشستم...


romangram.com | @romangram_com