#یادم_تو_را_فراموش_پارت_249

مسیح با خشمی که دیگر سعی در پنهان کردنش نداشت ، به طرفش قدم برداشت...

انگشت اشاره اش را تهدید مانند جلوی چشمانش تکان داد و از میان دندان های کلید شده اش غرید...

-خفه شو آشغال...

دیگه اسم من رو به زبونت نیار...

دیگه هیچ وقت اینجوری صدام نکن...

فقط خفه شو و کاری که گفتم رو بکن وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی...

اونوقت بلایی به سرت میارم که تا عمر داری فراموشش نکنی...

پریسان با ترس به سمت عقب قدم برداشت ، به طوری که کاملا به دیوار پشت سرش چسبید...

هنوز هم باورش نشده بود چه شده و چه اتفاقی افتاده...

مسیح در حالی که چشم از او برنمیداشت ، نزدیک شد و در چند میلی متری اش ایستاد ...

دستانش را دو طرف صورتش عمود کرد و به دیوار چسباند...

صدایش را تا آخرین حد پایین آورد...

-فکر میکنم خودت خوب میدونی سزای زنا کارا چی باشه...

سزای فاحشگی...

سنگسار...

مرگ...





پریسان لریزید...

-تو...

تو داری اشت...

اشتباه...

هنوز جمله ی پر لکنتش تمام نشده بود ، که همراه با پیچیدن دردی در صورتش طعم خون را در دهانش حس کرد...

طعم شکست...

نابودی...

و مرگ...

مسیح با پشت دست محکم در دهانش کوبیده بود و حالا فریاد میزد...

-کثافت بی شرم ، اگر یک کلمه ی دیگه حرف بزنی همین جا خونت رو میریزم...

اون موقع است که دیگه خودم دادگاه به راه میندازم و حکمت رو اجرا میکنم زنیکه ی هرزه...

خودم نفست رو میبرم...

پریسان هردو دستش را روی دهانش گذاشته بود و آرام گریه میکرد...

در آن لحظه حتی میترسید ، صدای گریه اش هم مسیح را دیوانه کند...

مسیحی که مانند آتشفشانی پر جوشش طوغیان کرده بود و هرلحظه بیشتر از قبل شعله میکشید...

هیچ گاه او را اینچنین ندیده بود...


romangram.com | @romangram_com