#یادم_تو_را_فراموش_پارت_248

توان مقاوت...

امیر را سفت در آغوش گرفت و بر روی زمین زانو زد...

سر پسرش را به سینه اش چسباند و آرام تکانش داد...





مسیح قدمی دیگر نزدیک شد و به زیر پایش ، در جایی که پریسان نشسته بود نگاه کرد...

-تنها کسایی که میتونن بهش پیوند بدن خواهر و برادر و بعد هم مادر و پدرش هستن...

باید آزمایش بدی...

پریسان سرش را بالا گرفت و با چشمان اشکی اش به مسیح زل زد...

داشت حرف های مسیح را در ذهن مرور میکرد ، که جمله ی بعدی اش همانند تیری رها شده از تیرکمان صاف و مستقیم در قلبش نشست...

تیزی تیر قلبش را سوراخ کرد و فرو رفت...

جای زخمش آتش گرفت و سوخت...

تمام پوست تنش به گز گز افتاد و مور مور شد...

-دکتر نامجو میگه به احتمال 90 درصد خودت نمیتونی بهش پیوند بدی ، چون بدنت ضعیف شده و برای عمل مناسب نیست...

پس تنها کسی که میمونه پدرش هست...

بهتره بهش اطلاع بدی تا خودش رو هرچه سریع تر برسونه وگرنه باید اماده ی مراسم خاک سپاری حروم زادش بشه...

دکتر نامجو با ناباوری تمام به مسیح که آرام و شمرده حرف میزد ، خیره شده بود...

و پریسان...

گیج و مبهوت در حالی که دیگر نه اشک میریخت و نه میلرزید ، به مسیح و چشمانش که در آن لحظه سیاه و تاریک شده بود نگاه میکرد...

صدای بلند دکتر نامجو در فضای اتاق پیچید...

-مســــیح؟؟

در همان لحظه پرستاری سفید پوش وارد اتاق شد...

با اشاره ی دکتر به سمت پریسان رفت و امیر حسین را از میان دستان شل شده و سردش گرفت و سریع از اتاق خارج شد...

مسیح به رفتن امیر به همراه پرستار نگاهی انداخت ، سپس در حالی که حس میکرد هرلحظه ممکن است حالش بهم بخورد و طاقتش را از دست بدهد رویش را برگرداند و به سمت در حرکت کرد...

فضای آن اتاق بیش از حد برایش خفه و سنگین بود...

با پیچیدن صدای قدم های مسیح و دور شدنش ، پریسان که انگار تازه به خودش آمده بود به سختی از جایش بلند شد...

نگاه سردرگمی به دستان خالش اش انداخت...

اصلا نفهمیده بود ،کی امیر حسین را از او گرفته اند...

شک حرف های دکتر و در اخر تیر رها شده از جانب مسیح به حدی سنگین بود ، که هنوز هم گیج و منگ به نظر میرسید...

صدایش به شدت گرفته و انگار که از ته چاهی بلند شود...

-مـــسیح؟؟

صبر کن خواهش میکنم...

چی میگی تو اصلا من...

من نمیفهمم...


romangram.com | @romangram_com