#یادم_تو_را_فراموش_پارت_247
چه عملی ؟؟ چه پیوندی ؟؟
شما چی میگید دکتر؟؟
باور کنید پسر من حالش خوبه ، خیلی بهتر از روزی که آوردیمش...
من نمیتونم یک لحظه هم ازش جدابشم...
نمیتونم...
-ولی آزمایشات این رو نشون نمیده...
ببنید خانوم حال پسرتون هیچ خوب نیست و اگر دیر عمل پیوند انجام بشه از دست میره...
همین الانش هم دیر شده و کلی بدنش ضعیف شده...
همین الان هم این عمل کلی واسش دشوار و خطرناک خواهد بود ولی چاره ایی نیست...
بیماریش خیلی پیشرفت داشته...
پریسان چشمانش را بست و اشک های سیل آسا و پر درد ، از میان مژه هایش پایین چکید...
-نـــه...
مسیح که تا آنموقع ساکت و آرام به دیوار پشت سرش تکیه زده بود و به نوعی با خودش و افکارش ، در جدل بود قدمی به سمت جلو برداشت...
هنوز هم رنگ چشمانش همان بود و از عصبانیت میدرخشید ، ولی بازهم به طرز عجیبی آرام بود...
جوری که خودش هم باورش نمیشد صبوری میکرد...
در چند قدمی پریسان ایستاد و به او و کودک درون آغوشش نگاه کرد...
چشم های هردو خیس از اشک بود...
به چشم های سوخته ی امیر حسین نگاه کرد و دلش لرزید از درد درون چشمان حال ندارش...
چشمانی که رنگ چشمان هیچ کدامشان نبود...
نه خودش و نه پریسان...
آب دهانش را همراه با بغضی سنگینی که گلویش را میفشرد ، فرو داد و نگاه زخمی و خشمگینش را به پریسان دوخت...
-دکتر میگه تزریق خون هیچ کمکی به حالش نکرده و باید طی چند روز آینده پیوند مغز استخوان انجام بشه...
این تنها راه درمانی هست که وجود داره ...
پریسان چشمانش را گشود و با التماس به مسیح نگاه کرد...
صدای هق هق گریه هایش حال مسیح را بد میکرد..
نفسش را میگرفت...
قلبش را میسوزاند...
-نــــه مسیح نه...
بگو که این حقیقت نداره...
بگو که بچم زنده میمونه بهم بگو...
بگو حالش خیلی زود خوب میشه...
-اگه عمل نشه میمیره...
پریسان از فکر نبودن فرزندش و کلمه ی بی رحمانه ایی که مسیح به زبان اورده بود ، بر خود لرزید...
پاهایش دیگر توان ایستادن نداشت...
romangram.com | @romangram_com